X
تبلیغات
خود کرده را تدبیر نیست!
اتوبیوگرافی
سلام دوستان خوبم . ممنونم که به یادمین ، به فکرمین ، پیشنهادات و  نصایحی برام می نویسین که خیلی کمکم می کنه . از اینکه شما رو دارم واقعا خدا رو شاکرم . اومدم چند جمله از خودم بنویسم تا خبری داده باشم . بچه ها بهترم . در واقع خیلی بهترم . خدا رو شکر دیگه به فرهاد فکر نمی کنم ؛ دیگه جواب اس ام اساش رو حتی با همون نیشو کنایه هم نمی دم و همین باعث شده که آرومتر بشم . گرچه فرهاد برگشته به شیرینم گفته که : " حالا که مامانت جواب منو نمیده منم نمیام همون کلاس گیتارم ببرمت ، خودت با آژانس برو بعد پولشو بهت می دم! " 
خدا رو شکر با یکی از همکارام می رم پیاده روی ، مدرسه ها هم که شروع شده انرژی خوبی رو از بچه ها گرفتم ؛ دلم براشون تنگ شده بود . برای خودمم همین طور ! انگار بچه ها رو پارسال بعد از اون ماجرا سیر ندیده بودم !
در واقع از آذر ماه نود و یک ، فقط جسم من بود که تو کلاسا حاضر می شد ! یه پشته تست ، سوال و برگه بدون هیچ توجه روحی به کلاسا! معلمی که هرگز " من " نبود! بچه ها خبر خوش اینکه من رویا رو پیدا کردم ، هرچند کمی داغونه ولی خوب لااقل می تونم بهش برسم. تا عید برای خودم برنامه ریزی هایی کردم. قرار گذاشتم بعد از عید هم برم کلاس سنتور. خیلی کار دارم که باید تا قبل از چهل انجامشون بدم . البته اگه خدای مهربونم بخواد.
راستی یادم رفت بگم تولد امام رضا رو با مامانو بابا و دریا اینا رفتیم مشهد . روز میلاد توی حرم نماز خوندم و ازش خواستم که آرومم کنه. الان مرتب نماز می خونم ، خیلی خیلی بیشتر از قرص ها آرومم می کنه! بچه ها می دونم منو یادتونه و بهم لطف دارین ولی بازم محتاج دعاهاتونم . امیدوارم تو برنامه هام موفق بشم اونوقت اعتماد به نفس از بین رفته ام روتا حدود زیادی به دست خواهم آورد. 

بچه ها دوستتون دارم و متشکرم.

 پی نوشت 1:وقتی گفتم خیلی کارا دارم که باید انجامشون بدم یاد جمله آخر نیکی کریمی تو فیلم دو زن افتادم! اون موقع برام یه جمله مصنوعی و بیخود به نظر می اومد ولی الان دقیقا زبان حال منه انگار.                                                                پی نوشت 2:بچه ها به نظر شما هر آینده ای بیاد ، گذشته ام جلوش زانو نمی زنه؟!!! خخخخخخ                                                               

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/07/03ساعت 22:34  توسط رویا.ت  | 

دوباره سلام . امیدوارم تو این هوای گرم تابستونی دلهاتون لبریز از شادی و عشق باشه و سالمو  سرحال باشین.

بچه ها لطف میکنن از احوالم می پرسن و باید بگم که زنده ام ، همین . راستش از شما چه پنهون دارم شورشو در میارم و این داره حال خودمم به هم می زنه! نمی دونم چرا هیچ وقت خودمو اینقدر بی عرضه و بی شعور ندیده بودم تا شاید الان راحت تر باورم بشه که این همون رویای بی عرضست .

این روزها هر چیزی ناراحتم میکنه و دوباره روال اولیه رو در پیش می گیرم . شبهای گریه زاری و رسیدن به هیچ و پوچ ! قرصامم ول کردمو به لطف تعطیلی تابستونم که تمام وقت تو خونه نشستمو اصلا نگران پف صورتو قیافه داغونم نیستم! الان حتما میگین چه حرفی چه شرایطی دوباره حالمو بدتر از بد می کنه ؟! پس بذارین یه نمونشو براتون بگم : مثلا نمی دونم چرا انتظار دارم آدما همه همونی باشن که نشون میدن در حالی که من بدترین اتفاق زندگیم حاصل همین دورویی آدمهاست. هفته ی قبل زن داداش مشهدی فرهاد طبق روال همیشه که تو این مدت باهام در ارتباط بود و بنده خدا با شوهرش برای پادرمیانی تا دم خونه مامان اینا هم اومده ، برام زنگ زد ؛ بعد از احوالپرسی های معمول گفت اون یکی برادر فرهاد که تو تهران زندگی میکنه گفته که : " من اگه جای فرهاد بودم ده سال پیش رویا رو طلاق می دادم ! اصلا چه معنی داشته که بره فوق بگیره ؟ فکر میکنه ما نمی فهمیم که عمدا برنامه ریزی کرده درسشو خونده جایگاهشو محکم کرده و کم کم فرهادم انداخته تو مسیر لاابالی گری تا آبرومندانه ازش جدا بشه!!! برادر ما فرهاد اونقدر خنگه که به هر کسی که ازش می پرسه می گه من مقصر بودم ، زندگیم از هم پاشید! آخه بی عقل ، لازم نیست همه بفهمن تو مقصر بودی یا نه ؛ بگو ما با هم اختلاف داشتیم تصمیم گرفتیم جدا بشیم ! "  با شنیدن این حرفا قلبم مثل یه اسفنج فشرده شد ؛ دقیقا احساس می کردم یه چیزی تو قفسه ی سینم مچاله شده . در جواب کسی که این حرفا رو برام آورده بود گفتم :" یعنی من اونقدر احمقم که بذارم بیستو شش سالگیم بشه سیو شش ، بچم برسه به سن حساس نوجوانی ، نداری های فرهاد تموم بشه تازه اوضاع شغلیو مالیش ، روبه راه بشه اونوقت مثلا با برنامه جدا بشم؟!! برنامه ی چی؟ محکم شدن زیر پا کدومه؟ مگه غیر اینه که بابام زیر پامو محکم کرد؟! اون موقع که فرهاد بیکار بودو من یک تنه جور این زندگی رو می کشیدم شما مهندس عزیز کجا بودی که دست برادر کوچیکتو  به حرمت سالهایی که در کنار پدرو مادرتون سپری کرده بود بگیری ؟ چرا همون موقع نگفتی از رویا جدا شو که لااقل منم تو اوج جوانی و شادابی از اون  اوضاع نکبت بار بیام بیرون؟ "  بغض راه گلومو گرفته بود ولی نمی خواستم نشون بدم که با این حرفا درمونده میشم ، نمی خواستم بفهمه دقیقا با تمام توان به گلوگاهم حمله کردن . خودمو جمع کردمو گفتم :" ولش کن اون بایدم سنگ فرهادو به سینه بزنه . فقط بهش بگین خودشو ناراحت نکنه خدا رو شکر فرهاد فرصتو از دست نداده و در اولین موقعیت به دست اومده اقدام کرده .  قبلا که نمی تونسته ، چون در تمام شونزده هفده سال گذشته برادر شما درامدی نداشته که اموراتش بگذره و مجبور بوده بمونه تا اوضاع درست بشه بعد ! " حرفو عوض کردم و با یه سری صحبتای روزمره ، مکالمه ی ما تموم شد . به ساعت نگاه کردم ، حدودای یازده . هنوز کارای آشپزخونه مونده بود . مشغول شستن میوه ها و سبزی هایی شدم که صبح زود خریده بودم . شیرینم رفته بود کلاس . با خودم فکر کردم : " یه آدم چه قدر می تونه منافق باشه؟!! این همون برادریه که اومدو گفت فرهاد غلط اضافی کرده ببخشش ؟ گفت تو رو خدا انتقالی نگیر بذار شاید یه روزنه ای برای گذشت بمونه؟ همونیه که گفت از برادر من احمق تر و بی لیاقت تر وجود نداره؟! .... اون همه سال این بشر اومد خونه من ، سر سفره من نشستو دید من چطور دارم زندگی رو بی کمو کاست میگردونم ؛ با اینکه می دونست برادرش یه قرون درآمد نداره . آیا چون دیگه مطمئن شده من برنمی گردم الان حق داره این چرندیاتو بگه ؟! مگه همین آدم نبود ، زن خونه دارش واسه خریدن یه خونه میخواست طلاق بگیره ، از ترس ، فوری براش یه خونه سه خوابه خریدو زد به نامش؟! خدایا خودت می دونی که من اینهمه سال زجر کشیدم ،  نخواستم برای پولو مال جدا بشم تا اینکه فرهاد بهم خیانت کردو دیگه تاب نیاوردم ؛ خدایا تو شاهد بودی که در تمام این سالها منو خانوادم برای فرهاد نردبون شدیم ، اونوقت حالا سوای خنجری که  فرهاد از پشت بهم زد باید این زخمها رو هم دووم بیارم؟! آخه این طلاق بی دردسری که من گرفتم ، نه مهریه ، نه نفقه ی بچه ، نه دادگاهو آبروریزی ، اینقدر براشون گرون اومده؟ ... نمی دونم چند ساعت سر پا بودم ، گذشته رو مرور می کردمو در کنار انجام دادن کارها ، اشک می ریختم که یهو در باز شدو شیرین اومد تو . گفت :" مــــــــــــــــــــامان باز داری گریه می کنی؟!! " اومد تو آشپزخونه و بغلم کرد. گفت :" چی شده ؟!" اشکامو پاک کردمو گفتم :" هیچی دلم گرفته بود نفهمیدم چه چیزهایی رو مرور کردم که اشکام در اومد."


با شیرینم ناهار خوردیمو رفتیم دراز کشیدیم . وقتی از خواب پاشدم یه تبخال به چه بزرگی رو لب بالاییم در اومده بود. طرفای غروب ، یکی از دوستای صمیمیم اومد دیدن من . بنده خدا بچه دومشو حاملست ، تا منو دید گفت :" یا علی ! چی شدی ؟ چرا دوباره قیافت اینطوری شده؟ " خندیدم گفتم :" هیچی اینروزا اینقدر دوستت سبزی شستو پاک کردو لوبیا موبیا گذاشته فریزر  که شده کوزت! " بعد  با چشمام به سمت شیرین اشاره کردم که جلوی بچم دیگه چیزی نگو .  بنده خدا فهمید . غروب سرویس اومد دنبال شیرین که ببردش کلاس . ( قبلا فرهاد بچه رو کلاس می بردو می آورد امسال دیدم توی این گرما ، توان بردن آوردنشو ندارم ، با سه تا از  همکارام برای بچه ها سرویس گرفتیم ؛ البته به جز کلاس گیتار که هنوز فرهاد میاد دنبالش. ) وقتی شیرین رفت . دوباره دوستم پرسید :"بگو ببینم چی شدی باز؟ تو که بهتر شده بودی چرا رفتی سر خونه اول ؟! " نشستم کنارش . لبخندی زدمو گفتم : "چایتو بخور ، منو باید انداخت دور ، دیگه به درد زندگی کردن نمی خورم . " دستامو گرفت ، اشک تو چشاش جمع شدو گفت : " ای گور پدر فرهاد . چرا و برای کی داری خودتو می کشی ؟! " اشکاش سرازیر شدو منم زدم زیر گریه. بغلم کرد. گفتم تبخال دارم ، تو حامله ای ممکنه خطرناک باشه. " گفت:" این دیگه از کجا اومده؟ " به طور مختصر براش گفتم که چیا دارن میگنو چطور مثلا میخوان آبروی رفته ی خانوادشون رو برگردونن!  گفت : " دختره ولشون کن ، اصلا جواب این جاری مشهدیه رو هم دیگه نده . معلوم نیست واسه چی اینا رو بهت می گه! اونم یه موشی داره می دوونه وگرنه زن پنجاهو چند ساله نمی فهمه چی بگه چی نگه؟! " گفتم خودمم می خوام جواب زنگا و اس ام اساشو ندم ولی می گم بنده خدا واسه خاطر ما تا رشت اومدو جلوی خانوادم کلی عذر خواست . دلم نمیاد ناراحتش کنم. " گفت :" ول کن بابا . فعلا که اون داره دم به دقیقه با این حرفا و خبرا ناراحتت میکنه . خسته نشدی از این همه به فکر دیگران بودن ؟! الان تو این چند ساعت ، تبخال به این بزرگی زده بیرون ، خبر درونتو داری؟ میدونی این همه استرسو بی تابی چی داره با جسمو روحت می کنه؟ نمیخوای شیرینو سرانجام بدی؟ به کی میخوای بسپریش؟ اون فقط تو رو داره ها می فهمی؟ ... "

راست می گفت . فرهاد حتی نکرد بعد از امتحانای دخترم ازش بپرسه کارنامه گرفتی یا نه ! نکرد یه شب شام ببردش بیرون . یا یه روز عصر پدرو دختر برن لب دریا ! یعنی اینقدر بی توجهه! همون موقع هم وقتی دوی شب می اومد ، هر شب من باید آهسته میگفتم :" فرهاد ، شیرین هوشیار خوابه ، قبل از اومدن توی تخت برو ببوسش بفهمه دل تو هم براش تنگ شده."

خلاصه که اینه داستان روزهای تابستونی من . حماقتی که بهش واقفم ولی نمی تونم جلوشو بگیرم . مثل یه آدم مستاصل خودمو سپردم به جریان آب تا منو به هر تکه سنگی بکوبه بلکه یه جایی نفسم ببرّه و خلاص . در حالی که می دونم این راهش نیست . من کنار همین رود پر تلاطم که الکی الکی دارم توش غرق میشم ، یه گل رز قشنگ دارم که به رسیدگی من نیاز داره ، کلبه ای دارم که باید گرمو روشن نگهش دارم . خدایا آرومم کن تا خیلی از کلبم دور نشده و مسیرمو کاملا گم نکرده ، بتونم بلند شمو از این توفان بزنم بیرون . کمک کن برگردم به اونجایی که گل قشنگم منتظرمه . من خیلی کارهای انجام نشده دارم . نذار به تاریکی هوا بخورم . کلبم سردو خاموش میشه ، گلم از تاریکی و سرما می ترسه . کمک کن مرغ غصه خورک (بوتیمار) نشم و با این کارام شیرینمو داغون نکنم . خدایا می خوام  ببینم داره به پروازش ادامه می ده . نمی خوام از اوجی که گرفته به خاطر من فرود بیاد . خدایا یادت میاد پیامبر من ایوب بود ؟ چرا دیگه نمیاد به دادم برسه؟ دقیقا همین روزها بهش نیاز دارم . خدایا بهش بگو خودشم نیومد اشکالی نداره ، ولی بسپره همون رویای صبور برگرده ...

پی نوشت: اسم پست رو از شعر زیبای شمس لنگرودی برداشتم. در ادامه مطلب این شعر قشنگو میذارم دوست داشتید بخونید.              



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/04/18ساعت 11:30  توسط رویا.ت  | 

با سلام به دوستان خوبو مهربونم. واقعا نمی دونم چطور بگم که شرمنده ام که ماههاست نه چیزی نوشتم و نه حتی کامنتی براتون گذاشتم. البته دلم به بزرگیتون گرمه که منو درکم می کنید.

اصلا نمی دونم از کجا شروع کنم!! اینقدر حرف دارم که کلا همه چی تو ذهنم قاطی پاتی شده ولی برای شروع یه روزانه می نویسم تا کمی از حالو هوای این روزام بدونید.

دکتر هلاکویی می گن : "انسانهایی که خودشونو از خود گذشته می دونن در واقع به خاطر چهار تا "نون" ، در زندگی مجبور به سکوت میشن ، بعد به دروغ و یا به اشتباه خودشونو از خود گذشته می نامن  " ! نادانی ، ناتوانی ، نگرانی از آینده و نیاز . " این روزها خیلی به این مسئله فکر می کنم که کدوم " نون ها "  توی این سالها از من یه به اصطلاح از خود گذشته ساخته بود؟!! یعنی من به خاطر عشقم این همه گذشت نکردم؟! پس دوست داشتن فرهاد کجای این فرمول قرار می گیره؟! من دکتر و حرفاشونو خیلی دوست دارم در مورد حرفشون که فکر میکنم به این نتیجه می رسم که دو گزینه ی نیاز و ناتوانی در مورد من منتفی به نظر میان ولی اینکه نادان بودم توش شکی نیست و گاهی هم فکر میکنم که شاید بین این همه آدم سطحی نگر تو این شهر کوچیک نگران از آینده خودمو شیرینم بودم !! آدمایی که وقتی نقاب لبخند به صورتت رو می بینن و از سکوتت ، کنجکاویشون بیشتر درد می گیره می شیننو میگن : " دختره جوونه ، فوق داره ،کار و خونه و مغازه داره ، دیگه مردک بیچاره زپرتی پنجاه ساله رو می خواست چه کار؟! مرده داره مثل سگ دو می زنه ! تا نصفه شب جون می کنه ! اونوقت زنه چی حالیشه ؟ میره پی زندگیشو جوونیش! اصلا نمی گه من تو خونه ی همین مرد درس خوندم! و ... " وقتی این حرفا به گوشم می رسه غمگین می شم ، در واقع اولش عصبانی و آتیشی می شم بعد نقاب همیشگیم به کمکم میادو لبخند الکی مزبور ، جای خشمو می گیره . لبخند به لب با زیر چشم سیاهی که به اندازه دو انگشت گود رفته و موقع لبخند زدن محتضر رو به مرگی رو به خاطر میاره ، می گم : " مهم نیست عزیز (ای عزیزی که آلو به دهنت خیس نمی خوره و بدتر از هر دشمنی خبرای بد رو داغ داغ تو سفرم میذاری! ) خدا خودش از درونم آگاهه و مطمئنم جواب این آدما رو می ده. " عزیزم همچنان داره ادامه می ده ، از خدا و زدنو نزدنش می گه ، اینکه خدا اصلا چرا اینقدر دلش بزرگه و دیر انتقام ما رو می گیره و ... به آشپزخونه میرم ، چای می ریزم ، هنوز لبخند به لب دارم ، این ماسک لبخند باید تا شب موقع خواب بمونه ، شکلات و خرما رو از یخچال در میارم و با خودم فکر می کنم واقعا میشه این همه بغضو کینه رو به خدا سپردو راحت نشستو آروم بود؟ اصلا خدا وقتشو داره؟! این همه بدبختو گرفتار تو دنیا داریم اونوقت خدا این همه ظلمو می بینه و .... !! سینی چایو میذارم . تا دیوونه تر نشدم باید حرفو عوض کنم . دیگه لبخند جواب نمی ده باید  کمی پیاز داغشو زیاد کنمو خنده ی غلیظ تری همراه با هیجان نشون بدم ؛ چون رگ خوابش دستمه می گم :" راستی خرم سلطان رو دیدی و ... " آخییییییییییش رفت سراغ سریال و پیش بینی هاش .

با لبخند نگاش میکنم ، ظاهرا دارم گوش می دم ولی فکرم به چهار تا "نون" دکتر مشغوله . خدا رو شکر ، با اینکه قلبم له شده ولی در شرایط فعلی هیچ "نونی" منو مجبور به ادامه با فرهاد خائن نمی کنه. دیگه نادان نیستم که حرفاشو اس ام اسای عاشقانش ، و هر شب پشت پنجره اومدنش گولم بزنه ؛ نگرانیم از آینده هم خیلی کمتر شده . من یه زن سی و شش ساله ام نصف بیشتر راهو اومدم . آینده ای که این همه براش دویدم همین امروز لعنتی بود که اینه!! دیگه دل نگرانی خاص و فراتری ندارم به جز دغدغه هایی که امروز همه ی آدمها دارن ، چه تنها ، چه باهم ! سعی می کنم قوی باشم حتی شده به ظاهر ، ولی خوار نباشم . من هم آدمم واقعا اگه فرهاد جای من بود چه می کرد؟!! یادمه وقتی مغازش می رفتیم اونم سالی یکی دوبار با دوستان یا فامیل ، صندلی منو شیرینو خانمهای جوان رو عمدا رو به باغو درختا می ذاشت تا کسی حتی نگامون نکنه و می گفت : " حالا راحت باشین بچه ها! "  اونوقت !!!...

پی نوشت : ناگفته نمونه که دلم برای فرهاد می سوزه و تا جایی که راه داشته باشه مثل یه دوست ، دورادور کمکش میکنم اون هم همینطور ، ولی خوب دلم برای خودم بیشتر می سوزه . حق من نیست با درد به این بزرگی ادامه بدم . هر لحظه ببینمشو یاد رابطش و خیانتش بیفتم ، واقعا این ظلمو به خودم روا نمی دونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/02/22ساعت 20:25  توسط رویا.ت  | 

با سلام خدمت همه دوستان عزیزم . نمی دونم چه طوری از شما تشکر کنم! شمایی که این یک ماهو چند روز رو ، همراهم بودین . شمایی که بارها کامنت گذاشتین ، هر روز از احوالم می پرسیدین ، هر روز بهم دلداری می دادین و هر روز منو به محکم بودن تشویق می کردین. راستش وجودتون برام یه دلگرمی بزرگ بود. اینکه تو یه تایمی می اومدم و نظرات رو می خوندم ، خیلی برام آرامش بخش بود .البته شرمنده هم می شدم . منی که همیشه واسه کامنتا یه پاسخی می ذاشتم ، ولو با یه شکلک ، اصلا نا نداشتم که جواب بدم و سعی می کردم هر بار تو جواب یکی دو نفراز شما ، بهتون بگم که چه قدر ممنونتون هستم. راستش من تو زتدگیم روزهای سختی داشتم ، خیلی سخت! روزهایی که واقعا مستاصل می شدم که الان دیگه باید چه کار کنم و چه راهی رو در پیش بگیرم ؛ ولی هیچ کدوم از اون روزهای سخت به بدی این سی و سه چهار روز نبودن! یعنی هیچ مشکلی منو اینقدر آزار نداده بود ، من همیشه تو مشکلات دنبال یه راهی بودم که اون مشکل رو حل کنم . همیشه بعد از یه شکست می گفتم چاره ای نیست ، بازم از اول شروع می کنیم و واقعا از صفر یا گاها از منفی شروع به ساختن می کردم . اما این بار با همیشه فرق داشت ، این بار دیگه دلم گرم نبود ! تو این مدت ، بارها به یه گوشه زل زدمو فکر کردم که خداییش ، اون عشق کذایی چه انرژی و توانی بهم تزریق می کرد ! اما دیگه ذره ای عشق برام نمونده بود که بتونم باقی راهو ادامه بدم . در تمام این سال ها با خودم می گفتم هر چه قدر فرهاد بی عرضه و گنجشک روزی باشه ، ولی عاشقمه یا لااقل دوستم داره. اما این روزها پرده افتاده بود و خیلی چیزا برام روشن شده بود . توی هال راه می رفتمو با خودم میگفتم :" آخه خنگ خدا ، اگه فرهاد دوستت داشت ، این همه سال با تن پروری و بی عرضگی نمی ذاشت تو و بچت اینقدر عذاب بکشین! اگه دوستت داشت وقتی می دید خودش توان و درایتش رو نداره ، حرف بابا رو گوش می داد باغشو می فروخت ، به موقع می افتاد تو کار ساخت و ساز ، که بابا بارها بهش پیشنهاد داده بود ، بلکه بتونه دل زن و بچشو شاد کنه ؛ اون که می دونست بابا همیشه تو کارای اقتصادی  فکراش درست بوده . و ... " بعد راه می رفتمو برای این دوست داشتن یه طرفه  ، اشک می ریختم .آرامبخش لعنتی هم اون روزای اول بدتر دلمو آشوب می کرد ! سر یه ساعتی قلبم می خواست از سینه بیرون بزنه. یه بی تابی خاص که قبلا تجربش نکرده بودم . اون وقت بود که سیل اشک دیگه امونم نمی داد . شیرینم سعی می کرد دلداریم بده ، ولی فایده ای نداشت. وقتی یه کم آروم می شدم به خودم لعن و نفرین می فرستادم که چرا به جای اینکه به فکر بچم باشم مثل یه آدم دست و پا چلفتی فقط  بیشتر عذابش می دم ! به خودم قول می دادم خودمو آروم کنم ، اصلا دیگه به موضوع فکر نکنم .  یادم می اومد که تو یه مبحثی از روانشناسی زبان (یکی از درسای تخصصی زبانشناسی) تو بخش مغز خونده بودیم که اگه رو مسائل و وقایع تمرکز نشه و هی مدام تو ذهن تکرارشون نکنیم ، به مرور زمان تو پس زمینه های ذهن محو می شن ، ولی بر عکس تکرار خاطرات و بسامد بالای تمرکز روی اونها ، باعث پایدار شدن اونا می شه و من اون موقعی که حال و هوای عادی داشتم ، می خواستم اصلا به موضوع فکر نکنم و بهش پر و بال ندم ، ولی حیف که زمان عقلانی فکر کردنای من خیلی خیلی محدود بود و بیشتر اوقات تو ذهنم یه شو از تمام وقایع افتاده و حتی حدسیات داشتم . حدس این که فرهاد و اون زنک تا کجا پیش رفتن؟!(چیزی که فقط خود دوتاشون و خدا می دونن.) فرهاد چه عاشقانه هایی براش زمزمه کرده؟ همون چیزایی که تو روابطمون با هم ، به من می گفته ، برای اونم می گفته؟ و ...

خلاصه اینکه عقلم درست کار می کرد ولی اعمالم تو بیشتر اوقات ، مغایر با عقل بودن . از اون طرف فرهاد گاه و بیگاه برای منو شیرینم اس ام اس می داد و می گفت ببخشیمش و جبران می کنه. یه بار هم به یکی که مثلا به عنوان واسطه انداخته بود ، گفت که می ره و حق طلاقو پس می گیره . که این نگرانم کرد .  با بابا رفتیم پیش وکیل و ازش خواهش کردیم تاریخ دادگاهو بیاره جلو . خانومه بهم گفت :" همچنان مصر به طلاق هستی؟!" گفتم :" بله حتما. "  گفت :" این آقا با دادن حق طلاق در واقع خواسته حسن نیت و پشیمونی خودشو ابراز کنه ، نظرت چیه؟" گفتم :" می دونم ، ولی من فقط یه مردانگی تو شوهرم سراغ داشتم ، یعنی عشق و علاقه اش به خودم ، وقتی اینم دروغ بود ، دیگه نمی تونم چنین شخصی رو تحمل کنم . شاید ببخشمش ولی نمی تونم باهاش ادامه بدم ." اون بنده خدا هم خیلی زود برای تسریع کارا اقدام کرد . از اول ماجرا تا حالا سه بار فرهاد به بهانه ی سرد بودن هوا و بردن لباس اومده خونه ، البته حموم هم رفته و بازم بقیه لباساشم با خودش نبرده! آخرین بار همین چهارشنبه بود که اول زنگ زد به شیرین و مثلا اگه مامانت اجازه میده بیام لباس وردارم ، دارم یخ میکنمو ... زمانی که اومد خونه ، رفتم تو اتاق ، خودمو به خواب زدم ولی مگه می تونستم! ده دقیقه بعد ، وقتی داشت از اون ساک هایی که براش بستم و الان یه ماهه تو دو تا کاناپه چیده شدن ، لباس ور می داشت ، اومدم بیرون! سرشو انداخت پایین و گفت : " سلام " وای خدای من! تمام موهاش یه پارچه سفید شده بود! یعنی کلا یه نخ موی سیاه هم براش نمونده بود!! گفتم :" این آخرین باره که میای توی این خونه ، لطفا لباسا و وسایلتو وردار ببر ." گفت :" آخه من کجا ببرمشون؟ مگه اتاقک مغازه جا داره؟ تازه این مدارکو دسته چکا و اینا اونجا امنیت ندارن ." گفتم : " این دیگه مشکل من نیست ، با این گندی که تو زدی، من خودم هزار تا مشکل به مسائلم اضافه شده ، دیگه نمی تونم به مسائل تو فکر کنم ! برو بگو اون زنیکه ی هرزه ی چافی ، مشکلتو حل کنه. " گفت : " ای بابا چی می گی تو؟ اون عوضی دیگه کیه؟ همون موقع گفتمو گورشو گم کرده." گفتم :" اون مدتی که باهاش ارتباط داشتی و باهاش حال می کردی ، باید می پرسیدی این عوضی دیگه کیه! الان چون زن شوهر دار هستش ، بایدم  از ترس دنبال سوراخ موش باشه! " رفتم تو اتاق ، اونم رفت حموم . وقتی اومد بیرون ، کلی لباس گرم پوشید و باز بدون بردن وسایلش راه افتاد ، گفتم :" بیا اینا رو ببر ، دیگه تو این خونه جایی برات نیست! دفعه دیگه ای هم وجود نداره ." گفت :" اگه دفعه دیگه ای نیست ، من هم خودمو آتیش می زنم . زندگی بدون شما برای من معنی نداره. اگه تو برام نمونی ، من زندگی رو می خوام چه کار؟ حالا من هستم ، تو هم هستی.  اگه اینقدر از من متنفرین ، اصلا می رم جلوی در خونه بابات ، با یه چهار لیتری بنزین خودمو آتیش می زنم! " در هالو بست و سریع پرید تو راه پله . درو واکردم ،بزرگترین ساکشو پرت کردم پایینو گفتم :" تو که زندگی منو آتیش زدی ، خودتم بزن ، چه فرقی می کنه؟!! " با بغض نگام کردو رفت ، بازم ساکشو نبرد.

اومدم تو اتاق ، باز گریه و موندن پشت پنجره . آخه لعنتی مگه می شه این یکی گندو پاک کرد؟! کاش می دونستی که من صبح پنجشنبه ساعت ده قرار دفترخونه دارم ! بازم دیده بودمشو دلم براش سوخته بود! آخه بیچاره ، تو این همه تنها و بیکس بودی ، اون وقت منو خانوادمو هم برای خودت نگه نداشتی ! یک آن ، دلم همون آغوش گرمشو خواست ! وقتایی که می رفتم تو بغلش و اونقدر قدش از من بلند تر بود که سرم تو گرمای سینش جا خوش می کرد ؛ بوی مردونشو دوست داشتم ، اونم موهای پر پشتو صافمو که میگفت خیلی دوست داره ، نوازش می کردو می گفت :" رویا عطر موهات آدمو مست میکنه! " وقتی تو چند ثانیه دلم هوای اون لحظاتو کرد ، فوری یاد فرهادو رابطه ی کثیفش با اون هرزه افتادم ، یادم اومد که همه ی محبت و ابراز علاقش یه دروغ کثیف و بزرگ بود ، فراخور زمانی که فرهاد یه آدم یه لا قبای بی عرضه بود ولی وقتی که مثلا دستش تو جیبش رفته بود ماهیت اصلیش رو کرده بود ! رفتم تو روشویی صورتمو شستم . یه ظرف میوه ورداشتم ، برای خودمو شیرینم که درگیر امتحانای پایان ترم شده پوست کندم . تو دلم گفتم :"خدایا بهم نیرو بده این گلی رو که بهم دادی ، به بهترین وجه پرورش بدم ، تا حالا که تمام سعیمو کردم این چند صباحم بهم سلامتی و توان بده ، بتونم موفقیت و خوشبختیشو ببینم . خدایا بذار خودمو پیدا کنم و این فرشته ی همراه ومهربونمو به سلامت از این گذار بگذرونم. "

صبح  پنجشنبه ساعت ده ، با بابا رفتیم دفتر خونه . همه چیز رو هم با خودم بردم. حکم دادگاه ، حکم قطعیت ، برگه ی حق طلاق و کپی هاشون . فقط مشکل این بود که شناسنامه ی فرهاد دست خودش بود و ما نمی خواستیم اون فعلا بفهمه . اما خدا رو شکر ، گفتن کپیش باشه هم کفایت می کنه و هر وقت فرهاد بفهمه ، خودش باید بره دفتر خونه و مهر طلاقو تو شناسنامش وارد کنه. آقایی که تو دفتر خونه بود گفت :" کارا حدودا یک ساعت طول می کشه ، اگه شما کاری چیزی دارین برین انجام بدین ." بابا رو به من گفت :" امشب تولد یلداست ، من کلی خرید دارم که باید انجام بدم . بیا با هم بریم . "  گفتم :" شما به خریداتون برسین ، من باید جواب آزمایشمو بگیرم بعد برم برای یلدا هم کادو بخرم ."  رفتمو برای یلدا یه ساعت مچی بزرگ با بند سفید که خودش دوست داشت خریدمو جواب آزمایشمو گرفتم . تا اونجایی که من دیدم جواب آزمایش بد نبود . وقتی برگشتم ، تو راه پله ی دفتر خونه یکی از دوستای فرهاد که مرد با شخصیتو جا افتاده ایه ، برام زنگ زد ، بعد از سلام علیکو عذرخواهی گفت ، وقتی فرهاد برام تعریف کرد ، من تو دهن فرهاد زدم گفتم تو غلط کردی با این زن و زندگی ، رفتی دنبال چنین کثافت کاری ای! و ..."  گفتم : آقای اکبری ، شما که دورادور خبر زندگی ما رو داشتین و ... بازم همون حرفا رو زدم . اونم گفت من صد در صد حق رو به شما می دم اصلا الان بغض گلومو گرفته ، نمی تونم چیزی بگم . فقط خواهش می کنم فرهادو ببخشین ؛ اونم گیر گرگ افتاده ، الان این جور گرگا زیاد شدن و ... اجازه بدین من بیام خونتون با شما صحبت کنم. "  گفتم :" من براتون ارزش و احترام زیادی قائلم ، ولی دوست ندارم کسی در این مورد باهام حرف بزنه ، خواهش می کنم درکم کنین و بذارین خودم ، برای این مشکلم هم تصمیم بگیرم و خداحافظی کردم."  وقتی وارد دفتر خونه شدم بابا قبل از من رسیده بود. همون لحظه چند تا امضا کردمو ، تموم! به همین سادگی دفتر بیست سال زندگیو تلاشو عشق (ولو کاذب) بسته شد! « زوجه کلیه حقوق ، اعم از مهریه ، نفقه ، اجرت المثل و نحله را در حق زوج در مقابل طلاق بذل نمود و جهیزیه را دریافت کرد . حضانت فرزند مشترک ، به لحاظ سن وی منتفی است و با هر یک از والدین که بخواهد می تواند زندگی کند. زوجه طبق گواهی پزشکی قانونی فاقد حمل است . نوع طلاق ، خلع بائن نوبت اول . زوجه در طهر غیر مواقعه و پاک بوده است! »   و سر آخر هم یه مهر سیاه در خلاف جهت اسم فرهاد تو شناسنامم!

وقتی از دفتر خونه بیرون اومدیم ، وکیلم ازم خواست فعلا به فرهاد خبر ندم تا آبا از آسیاب بیفته و حتی الامکان به جز خانواده درجه ی یکم ، به کسی از اجرای طلاق حرفی نزنم . می گفت اگه تا سه ماه و ده روز اصلا نذارم بفهمه ، خیلی خوب می شه . و گفت فقط فرهاد در صورتی می فهمه که گذرش به ثبت احوال بیفته که اونم درصدش خیلی کمه . نفهمیدم چه طوری تند تند بهش قول دادم که که تا می تونم نمی ذارم فعلا متوجه بشه ؛ دلم می خواست زودتر ازشون جدا بشمو تو خودم باشم . بعد از خداحافظی و تشکر از خانم وکیل از بابا خواهش کردم که برگشتنی خودم پیاده برگردم ؛ تو مسیر فکرم درگیر بود ، یه حس عجیبی داشتم . با خودخواهی تمام ، با اینکه این حرفا به نظرم مزخرف بود ، می گفتم : می شه واقعا پیش بینی نوستراداموس درست باشه و همین فردا دنیا به آخر برسه؟!! دنیای من که خرابه ، پس از این بدتر که نمیشه! " بعد یهو یاد شیرین و پسرک کوچولوی دریا افتادم . فکر کردم :" آخی اون بندگان خدا که هنوز یک گل از هزار گلشون نشکفته ، حالا حالاها باید زندگی کنن ، عاشق بشن ، لذت ببرن و ..." وقتی رسیدم خونه ، شیرینم منتظرم بود . پرسید :" تموم شد؟!" گفتم :"آره!"  نگاهش غمگین بود ، بغلم کردو گفت :" نگران نباش مامان همه چی درست می شه ، تو فقط غصه نخور ."  گفتم:" نه . غصه نمی خورم ، من همه ی تلاشمو واسه دوام این زندگی کردم .تنها آرزوم موفقیت و خوشبختی توئه. لطفا فقط رو درسات تمرکز کن ، اون وقته که هم خودت ثمرش رو می بینی ، هم منو شاد می کنی. " 

دوستان ازم خواسته بودن از اوضاعو احوالم بنویسم منم منتظر بودم نتیجه ی کارام معلوم بشه بعد . وکیلم می گفت متن اس ام اسا هم ده دوازده روز دیگه میاد . امیدوارم اونم جور بشه تا موقع توجیه های بی مورد فرهاد ، بتونم رو کنمشون . بچه ها ازتون یه خواهش دارم ، اینکه با دلهای پاکتون برام دعا کنین که بتونم خودمو جمع و جور کنم ، اینبار با عشق واقعی این دخترک ، راهمو ادامه بدم و اون فرشته ی بی گناه رو از این برهه بگذرونمو شاهد موفقیت و خوشبختی گلم باشم .                      از همراهی همتون ممنونم.

پی نوشت: فرهاد دیروز به هردوتا شوهر خواهرام اس ام اس تبریک شب یلدا فرستاده ! کاری که هرگز نکرده بود ! چون به هر حال بزرگتر بود. برای یلدا هم تبریک تولد فرستاد. همشون هم ازش تشکر کردنو جوابشو دادن.            

+ نوشته شده در  جمعه 1391/10/01ساعت 12:46  توسط رویا.ت  | 

سلام دوستان عزیزم. این پست فوق طولانیه ولی حتما حتما مهمترین پست وبلاگ منه تا حالا چنین خواهشی نکردم ولی الان می خوام که لطفا تا آخر بخونینش.اگه نظر بدین واقعا ممنون می شم.                                                                  

 بعد از چند روز که از تولد سی و پنج سالگیم می گذره و کمی از شوک خارج شدم ،ُ اومدم یه ماجرای وحشتناک که دقیقا همون روز برام پیش اومده رو براتون تعریف کنم. همین الان دستام به وضوح دارن می لرزن!! راستش یه دوست عزیز وبلاگی دارم به اسم نسیم ، که یه بار تو وبلاگش یه چیزی تو همین مایه ها نوشته بود : گاهی که یه چیزی در مورد کسی می گی ، تمام کائنات دست به دست هم می دن و می خوان بهت بگن که خودت هم می تونی در این موقعیت قرار بگیری.(البته اون انگار وقتی بود که در مورد یه بنده خدایی یه قضاوت نادرست بکنی  ) خلاصه اینکه من تو جواب کامنتای پست قبل ، یه جا یه جوابی رو با اطمینان صد در صد به "عروس مار" عزیز دادم که چند روز بعد موندم که چرا دقیقا برعکسش در اومده!!! یه دوست خوب دیگه هم دارم که مدتیه منو می خونه و اینبار بهش گفته بودم برام یه آدرسی بذاره تا بتونم براش رمزمو بنویسم ، چون قرارم این بود که تو اولین فرصت دو سه تا پست رمزدار بذارم و اون ماجراها ودردهایی که اصلا منو وارد وبلاگ نویسی کرده بود رو بنویسم؛ ولی خوب از اونجایی که آدمی از فرداش خبر نداره یه برنامه ای برام پیش اومده که اون دردها همه در مقابل این یکی رنگ باختن!!!

بیست و هفتم آبان تولدم بود یعنی همین شنبه گذشته. روز جمعه عصر (۲۶ام)که طبق معمول هر هفته با شیرینم رفتم خونه مامانم ، چند مدل دسر خوشکل درست کردمو با خودم بردم ، می دونستم که مثل همیشه یه بساط تولدی برام برپا می کنن. دریا و یلدا با همسراشون هم اونجا بودن بعد از یکی دو ساعت که نشستیم بابا گفت زودتر شام بخوریم تا بعد از شام وقت تولد و جای خوردن کیک و دسر داشته باشیم. همون موقع فرهاد باهام تماس گرفت که مامانت اینا کی می خوان برات جشن بگیرن من می خوام حتما باشم .خوشحال شدم چون فرهاد اصولا روزای تعطیل وقت سر خاروندن نداشت و گاهی هم سر همین روز تولد یه جورایی حال گیری می کرد.(مثل پارسال) وقتی حدودای ساعت هفت فرهاد رسید سریع میزو چیدیمو شام خوردیم. بابا یه کیک خوشکل کوچولو برام خریده بود با دو تا شمع ، یکی سی و شش یکی سی و پنج! گفت : راستش نمی دونستم متولد 55 می شه سی و پنج یا سی و شش! گفتم خیلی کار خوبی کردی هر دو رو خریدی چون من 35 رو باید فوت کنم و وارد سی و شش بشم اونجوری یه سال منو بزرگتر می کردی و به جای اینکه خوشحال بشم ناراحت می شدم! همه خندیدیم و دریا گفت :ای بابا عجب کاری کردی!عوضش سال بعد به رویا می گفتیم ببین عزیزم ، ما تولد سی و شش سالگی برات گرفتیم و یه کادو دادن جلو می افتادیم ." منم هی گوشزد می کردم که لطفا زود باشین ،دوست دارم تا "شعر یادت نره " شروع نشده عکسا رو هم گرفته باشیم! جاتون خالی کمی دست زدیمو رقصیدیم کیک بریدیمو عکس گرفتیم و کادو ها رو که همگی نقدی بودن گرفتم (البته دریا طبق معمول در کنار کادوی نقدی یه گلدون سیلور شکل قو بهم داد که خیلی خیلی قشنگه) جالب تر از همه اینکه فرهاد هم بعد از هرگز ، چهار تا تراول پنجاهی بهم داد و از اینکارش خیلی خوشحال شدم (براتون نوشته بودم که پارسال هیچی نداده بود! اومده بود و دست خالی برگشته بود!!) خلاصه اینکه شب خیلی خوبی رو سپری کردیم . پسر دریا تو همه عکسا جلوم واستاده بود و چشمش به کیک بود طوری که موقع عکس دسته جمعی ، هی بهرام شوهر دریا دوربینو تنظیم می کرد ، می پرید سر جاش وامیستاد ما چشممون به پسرک که تقریبا روی کیک چمباتمه زده بود می افتاد و یکی بعد از دیگری پخ می زدیم زیر خنده! راستش تا اون عکس ، عکس بشه ، بهرام سه چهار دور دوربینو تنظیم کرد! خلاصه این که جای همتون خالی، شب خیلی خوبی بود. بعد از مراسم فرهاد خداحافظی کرد و رفت و ما تا حدودای دوازده موندیم بعد هر کدوم به سمت خونه هامون راه افتادیم . توی راه حس و حال خوبی داشتم با خودم می گفتم:" خوبه با اینکه یه سال مسن تر شدم ولی چه قدر امشب دور هم خوب بود . خدایا ازت ممنونم ، این گرمای نسبی و خانواده رو از ما نگیر. بهمون سلامتی بده تا بعد از این همیشه در کنار هم خوش باشیم و ..." بعدشم رفتم تو این فکر که با پولای کادوی تولدم یه تبلت بخرم یا اصلا چنین چیزی واسه من ، الکی پول هدر دادنه؟!

فرداش27 آبان بود اونقدر خوشحال بودم که اگه اول محرم نبود می خواستم واسه همکارام شیرینی تولد بخرم . اما درست نبود . تو دلم می گفتم :" چرا امسال که من ذوق تولدمو دارم عدل خورده اول محرم؟!!" رفتم مدرسه و ظهر که ناهارو خوردیم به فرهاد گفتم شیرینم ساعت شش و نیم کلاس داره بیا دنبالش که من دوباره مجبور نشم ماشینو از خونه دربیارم . اونم مثل همیشه سر ساعت اومد و بچه رو برد کلاس . من کمی تو اینترنت چرخ زدمو حدودای هشت بود که رفتم چای دم کردم تا شیرین که اومد با هم بخوریم .فرهاد که شام نمیاد واسه همین غذای ناهارو گذاشتم واسه بچه گرم شه و خودم یه پام تو آشپزخونه به پختن غذای فردا بود یه پام تو اتاق به خوندن وبلاگا و برداشتن سوال امتحانی واسه دانش آموزا. یه دفعه دیدم زنگ درو زدن ، دقیقا ربع به هفت بود. پشت آیفون دو تا مرد سی ، سی و دو سه ساله بودن ، فکر کردم حتما با یکی از همسایه ها کار دارن اشتباهی در ما رو زدن. آیفونو برداشتم گفتن:" سلام خانم ما از دوستان آقا فرهاد هستیم چند لحظه تشریف بیارین دم در." گفتم :"چه امری دارین ؟ " جواب دادن شما بفرمایین پایین براتون می گیم " قلبم افتاد ! فوری فکر کردم نکنه فرهاد تصادف کرده یا حالش به هم خورده! پاهام سست شد و قلبم تند تند می زد . در حینی که مانتو می پوشیدم و شال سفیده رو که دم دست بود مینداختم سرم ،گوشیمو از شارژ درآوردمو تو راه پله شماره فرهادو گرفتم ؛ بوق که می زد قلبم می خواست از سینه بیرون بزنه، وقتی گوشیشو جواب داد انگار تمام این دنیا رو بهم داده باشن. گفتم : " آخی فرهاد خوبی؟" گفت :" آره پنج دقیقه دیگه می رم دنبال شیرین ، نگران نباش." گفتم :"نه واسه اون زنگ نزدم ، دو تا آقا اومدن دم در می گن بیا پایین ما از دوستای فرهادیم من قلبم ریخت ترسیدم بلایی سرت اومده باشه!" گفت :" نه بابا دوستای من کین؟ من الان خودم میام." تا پایین راه پله شالمو مرتب کردمو درو وا کردم. دم خونمون دو سه تا مغازه هستش . اون مردا گفتن : سلام . خانم صبوری؟! گفتم :"بله بفرمایید." گفتن :" اگه اجازه بدین بیایم همین داخل ، کنار در، اینجا تو خیابون درست نیست ." با مکث درو کمی باز کردم دوتاشون اومدن تو واستادن کنار دیوار، منم درو با دستام پیش نگه داشتم و با تعجبو دلواپسی گفتم :"حالا بفرمایید! اولم خودتونو معرفی کنین ."یکی از اونا گفت :" راستش خانم صبوری شما خانم آقا فرهاد هستین دیگه؟ درسته؟ " گفتم :" بله !" یه مکث تقریبا طولانی کرد و گفت راستش خواهر من ، من اصلا فکر نمی کردم خانم آقا فرهاد یکی مثل شما باشه!!" من که چیزی نمی فهمیدم ، دستام یخ کرده بود ! همون جور هاج و واج نگاشون می کردم! مرد ادامه داد "ما یه سوالی ازتون داریم ، آخه درسته که همسر شما این آقا فرهاد ، با یه زن شوهر دار بیست و یک ساله رابطه داشته باشه؟!!!"  قلبم ریخت. دستمو از در رها کردم و تمام هیکلمو به دیوار تکیه دادم گفتم :" شما کی هستین و به چه حقی این حرفو می زنین؟!من به شوهرم اطمینان کامل دارم .همین الانم که شما درو زدین بهش زنگ زدم داره میاد خونه!" گفت :"چه بهتر بیاد! خواهر من اشتباهت همینه ، اون خانم همسر مهرداده شاگرد مغازه ی فرهاد ، من یکی از بستگان اونم چندین بار ماشین فرهادو در خونشون دیدم به مهرداد زنگ زدم گفت تو مغازه هستش در حالی که فرهاد خان شما ، به بهانه اینکه مهرداد قبلا معتاد بوده و الان تو ترکه و پول حقوقشو باید دست زنش بده می ره خونشون ، آخرین بار هم همین چهارشنبه قبل!" همون لحظه فرهاد از راه رسید . به اینا گفت :" شما به چه حقی اومدین خونه من؟ بفرمایین بیرون ، من دیشب شما و خانوادتونو از مغازه بیرون انداختم اومدین اینجا چه بکنین؟!!" و اونا همون حرفا رو تکرار می کردن .دستای فرهادو گرفتم و گفتم :" آروم فرهاد جان ، آروم . صدامون بیرون میره "یه چیزی  همون لحظه اومد تو ذهنم. چند هفته قبلش فرهاد اومد یه جک اس ام اسی برام تعریف کنه اینقدر بی مزه گفت که پریدم موبایلشو ورداشتم و خواستم خودم بخونمش که دیدم یه شماره ای براش اس داده که : "اگه مهرداد اومد بهش نگو تو بهم زنگ زدی بگو من بهت زنگ زدم و تو بهم گفتی با عیسی رفته بیرون."همون روز گفتم این اس ام اسه یه خانومه درسته؟! فرهاد کمی دستپاچه شد و گفت :" آره .این زن مهرداده می دونی دیگه ،نه که تازه ترک کرده ، زنه به هر رفت و آمدش شک داره!" گفتم :"یعنی چی؟ مگه من شماره موبایل مهردادو دارم که این زنه به همین راحتی برات ، تو و من ، تو و من ، نوشته؟ اصلا تو چرا بهش زنگ زدی؟!" گفت :" بابا این بنده خدا همسن بچمونه بیست سالشه! بهم سپرده هر قدمی مهرداد ور می داره بهش بگم. تازه واسه حسن ( کارگر دیگرش ) هم زنگ می زنه، اس ام اس می ده .رویا واقعا شرم آوره چنین حرفی داری می زنی!" گفتم :" ببین فرهاد من که نمی گم تو با منظور بهش زنگ می زنی یا اس می دی می گم ، این در شان تو نیست که دائم گزارش کار شاگرد مغازه رو به زنش بدی . زنی که تمام ضمائرش با یه مرد غریبه "تو" هستش یا باهات خیلی صمیمیه یا زیاد نباید اوضاع نرمالی داشته باشه!" گفت:" این چه حرفیه آخه! همه که مثل تو ادیب نیستن اون اصلا تشخیص نمی ده باید از "شما" استفاده کنه و ..." اون روز گذشت و ما به همین خاطر چند روزی رو با هم مکدر بودیم.

همزمان با یادآوری اون ماجرا دیدم صحبت های فرهاد با اون مردای غریبه اصلا از موضع قدرت نیست! انگار بخواد ماست مالی کنه! آروم آروم با پاهای سست و لرزان ، طوری که زانوهام به وضوح می لرزیدن به سمت پله ها راه افتادم .فرهاد داد زد :"کجا می ری رویا اینا دارن چرت میگن!" گفتم :" از طرز برخوردت معلومه پر بیراه هم نمی گن " فرهاد با دستاش اون مردا رو به سمت بیرون فرستاد و گقت :" من برم دنبال شیرین ." به راهم ادامه دادم و با حال و احوال داغون رفتم تو. طبق معمول اولین محرم رازم دریا بود که حتی ماجرای اس ام اس رو بهش گفته بودم . اونم گفته بود :" به فرهاد می گفتی اگه یه همکار با چنین لفظ صمیمی برام اس بده خوشت میاد؟!!" زنگ زدم ، گوشی روبرداشت ، گفتم :"بهرام خونست؟" گفت:"آره . چطور؟" گفتم دارم می میرم و ... وسطای اشک و آه و گریه هام فرهاد و شیرین از راه رسیدن. دیدم فرهاد توی راه ماجرا رو برای شیرین تعریف کرده و کلا منکر شده! بهم گفت :"آخه خره، تو چرا باور می کنی ؟اینا همونایین که من بهشون گفتم دیگه تشریف نیارین مغازه ما و چون جلوی مشتریای دیگه ضایع شدن الان اومدن حال منو بگیرن! تو چرا اینقدر ساده ای؟!"گفتم :" آره من ساده ام اول اون اس ام اسه ، حالا هم این خبرا. اینا گفتن ما چهارشنبه در همسایشونو زدیم و داخل شدیم کفشتو زیر پله های اونا دیدیم. از کجا معلوم همش باهاش ارتباط نداشتی؟!" گفت:" چی می گی تو؟! مهرداد همیشه بعد از شام ماشین منو ور می داشت می رفت دنبالش تا آخر شب هم همونجا پیش شوهرش می موند. رابطه چیه؟" گفتم :"ماشین تو؟ اون موقع که من ماشین نداشتم هرگز ماشینتو با رضایت بهم نمی دادی حالا به یه معتاد مافنگی متادون خور ماشین میدی؟!! وای به حالت فرهاد اگه این حرفا درست باشه ، طلاقمو ازت می گیرم." در حالی که داشت از در خونه بیرون می رفت گفت :" برو بابا تو همش همینو می گی ، هر غلطی می خوای بکن!" در هالو کوبیدو رفت. مات و مبهوت نشسته بودم که دریا زنگ زد ببینه فرهاد چیا گفته. براش تعریف کردمو با ناراحتی و گریه گوشی رو گذاشتم. دیدم شیرینم از اون موقع که از کلاس برگشته زرد و ذلیل روی مبل نشسته و داره نگام می کنه . گفتم : "مادر برو لباساتو دربیار. دیدی مامانت چه بدبخته؟!" و این بار با صدای بلند زار زدم. شیرین اومد زیر پام رو زمین نشستو، دستامو تو دستاش گرفتو گفت :"مامان فکر نکنم بابا اینکاره باشه . این مردا که می گن کفش بابا پایین پله ها بوده چرا ازش عکس نگرفتن الان که همه ی گوشی ها دوربین داره! دارن چرت می گن . تازه مگه موبایل بابا رو تو از آموزش و پرورش نگرفتی به اسم توئه دیگه ، برو پرینت بگیر ببین چی به چیه!"سرشو بوسیدمو گفتم :"دختر باهوش من . آره باید همین کارو بکنم." تا حدودای ساعت یک و نیم دو فرهاد اومد خونه. اصلا سلام نکرد ، اومد تو اتاق لباس ورداشت رفت دوش گرفت. من پشت کامپیوتر نشسته بودم وآروم آروم اشک می ریختمو الکی این ور اون ور می رفتم. کلا نمی فهمیدم چی دارم می خونم! بی سر و صدا اومد رفت تو تخت ، انگار نه انگار . سرمو برگردوندم به سمتش و با همون بغض گفتم :" واقعا خجالت نمی کشی ؟ حق من بود که بهم خیانت کنی؟!" گفت:"آخه خیانت چیه زن . دیوونه شدی؟" یهو از حرف شیرین یه جرقه ای تو ذهنم زد و گفتم :"اینا گفتن ما با موبایل از کفشای تو توی راه پله ی اونا عکس گرفتیم .اینو چی می گی؟!" پاشد نشست و گفت:"عکس! پس اینا یه باندن !" گفتم :" دیدی رفته بودی! تازه می خواستن عکس رو برام بلوتوث کنن که تو از راه رسیدی." گفت ":کفش من؟! آخه کجا چه جوری بود؟" الکی گفتم :" بله همین کفشای کج و کولت بود تو یه راه پله ی باریک." گفت :" من اون چهار شنبه که شیرینو کلاس زبان بردم ، خونشون نزدیک کلاسه ،  زنه زنگ زد گفت من چهل تومن پول لازم دارم اگه می شه از پول حقوق مهرداد بهم بده . منم گفتم نزدیک خونتونم و براش بردم."  گفتم:" چرا کفشتو درآوردی رفتی توی خونه ؟ پول رو دم در باید می دادی دیگه ! " گفت :" آخه درشون تو کوچه باز می شه زنه گفت من لباس مناسب نپوشیدم ، یه تیشرت آستین کوتاه داشت منو برد تو ! بله اعتراف می کنم که داخل رفتنم غلط بوده ولی همین یه بار بوده اونم واسه خاطر پولی که می خواست همینو بس!" دیگه دنیا رو سرم خراب شد تا اون لحظه یه حسی از درون می خواست بهم بگه که فرهاد کار خلافی نکرده ولی دیگه یه دستی زده بودمو اصل ماجرا رو فهمیده بودم ! از اینترنت یه برگه مربوط به طلاق توافقی رو پرینت گرفته بودم ، همون لحظه امضا کردمو دادم گفتم :" امضا کن نامرد بی شرف! کسی که با تاپ منتظر یه مرد غریبه باشه تا ز.ی.پ.شو وا نکنه نمی ذاره بره بیرون! " گفت :"آخه چه حرفیه من زود اومدم بیرون! اصلا من نمی دونم این برگه چیه؟ باید بخونمش ." اوه پس تی شرت نبود همون تاپ که من گفتم بود! متنو بلند براش خوندم. با دستای شل و ول زیرشو امضا زد. تا صبح تو هال گریه کردمو راه رفتم .مثل مریضای آسمی نفسم تنگ می شد و با تمام نیرو برای نفس کشیدن تلاش می کردم هر دم و بازدم مثل آه کشیدن بود. صبح شیرینمو بردم مدرسه و گاز دادم به سمت چمخاله .لب دریا خلوت و خالی بود دکه ها بسته بودن و پرنده پر نمی زد . سیگار فرهاد تو ماشینم بود یکی ورداشتم روشن کردم (چند باری قبلا این کارو کرده بودم.) صدای خواجه امیری داشت پخش می شد: نه این قرارمون نبود تو بی خبر بری و ... آخ که این فولدر احسان هر کدوم از آهنگاش منو یاد یه بخشی از زندگیم مینداخت و این یکی دیگه خود خودش بود! نه این قرامون نبود این حق منم نبود . با تردید در ماشینو باز کردم از خلوتی ساحل می ترسیدم که آیا پیاده بشم یا نه؟! از دور دو تا زن و مرد رو دیدم که داشتن پیاده روی می کردن. دور و برو نگاه کردم کمی بالاتر پرایدشونو دیدم. بهشون حسودیم شد سر صبح با ماشین اومده بودن برن تو ساحل قدم بزنن . در ماشینو باز گذاشتم موسیقی هم بلند بود نشستم رو شنها و به دریای متلاطم نگاه کردم دیگه اشک امونم نمی داد ، پرده اشک جلوی چشامو گرفته بود و چیزی نمی دیدم. عملا داشتم زار می زدم .دیدم اون دو نفر دارن نزدیک میشن کمی خیره نگام کردن و رفتن سمت ماشینشون. روشن کردنو رفتن. از زمین بلنذ شدم. دیگه واقعا کسی اون اطراف نبود. با تمام قوا جیغ کشیدم یک بار دو بار ده بار از ته قلبم فریاد زدم ، گلوم می سوخت گفتم :"خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این حق من نبود!" همون لحظه فرهاد اس داد که" رویا غلط کردم منو ببخش . به خدا جبران می کنم . گه خوردم اصلا تو بگو مغازه رو بفروش بریم رشت ، من این کارو میکنم فقط منو ببخش."  این خر درونم که هنوز همون اراجیفو در مورد پول دادنو رابطه نداشتن می خواست قبول کنه یه پس گردنی محکم خورد منم لال شدم و سر جام میخکوب شدم . این اس ام اس یعنی بله همه چی درست بوده که الان باید ببخشمش!! تا ظهر همون جا نشستم . به گذشته ها ، به سختی هایی که با فرهاد کشیده بودم فکر کردم . به عمر رفته ای که به پای چه عشق مزخرفی رفته بود. به سالهای جوانیم و به همه فداکاری هایی که برای حفظ زندگیم کرده بودم. تو همون حال که بودم کم کم دکه دارای اطراف ساحل که تازه داشتن بساطشونو پهن می کردن ، به بهانه ای می اومدن و سرک می کشیدن ، به من نگاه می کردن به حال و روزم و نمره ی ماشینم بلکه منو بشناسن! دیگه برام مهم نبود . همون جور گریه می کردم. ساعت دو و نیم رفتم دنبال شیرین . دیگه عملا چشمام یه جفت بادکنک بودن که از لا به لاشون کمی بیرونو می دیدم. به شیرین گفتم بره بالا و ناهارشو بخوره من باید برم پیش مامان اینا . تقریبا خلوت بود صدو ده تا مجاز بودم ولی گاز می دادم 130،120. زود رسیدم دم در . زنگو زدم. بابا آیفونو برداشتو گفت :" سلام دخترم. " گفتم:" سلام " درو واکرد رفتم بالا. در آسانسورو که واکردم مامانو بابا هر دو بیرون در منتظر بودن. بابا گفت :" خوبی ؟!!!" گفتم :"نه!"گفت :"معلومه!" مامان گفت :" خاک بر سرم شیرین کجاست؟! فرهاد چه طوره؟" گفتم ":خوبه خونست فردا امتحان داره من می خواستم باهاتون حرف بزنم دیگه نیاوردمش." بابا گفت ناهار خوردی؟ گفتم:" نه!نمی تونم." رفتمو دست و رومو شستم. بیرون که اومدم نشستم رو به روی بابا و مامان گفتم :" بابا من طلاق می خوام!" بابا گفت :"آخ منو کشتی دختر! ترسیدم فکر کردم مامو گرافی سونوگرافی ،جایی رفتی خبرای بد شنیدی آخه اینو که من هزار بار بهت گفتم ! مسئله ای نیست من پشتتم، حالا چی شده که اینقدر داغونی؟!" تا اون لحظه خودمو نگه داشته بودم. زدم زیر گریه. مامان بنده خدا هم اشکاش سرازیر شد ! چند لحظه که گذشت سرمو بلند کردم. صورت بابا همون جور رو علامت سوال مونده بود. گفتم :"بابا فرهاد با یه زن بیست و یک ساله که زن شاگرد مغازشه رابطه داره!" مامان با یه صدای فریاد مانندی گفت :"فرهـــــــــــــــــــاد!!؟؟ نــــــــــــــــــــــــه !!" آخ اگه بدونین با چه حالی اون حرفا رو زدم و ماجرا رو تعریف کردم ! قرار شد بابا فردا بیاد ببینیم دختر دوست بابا که وکیل معروفی تو شهرمونه چی میگه . بعد از اون راه افتادم بابا گفت:" نرو می رسونمت ، ماشینتو بذار اینجا بمونه ."  گفتم :" نه! " توی راه به حرفایی که بین خودمون رد و بدل می شد فکر کردم. آخ که اکثر اوقات تا دیر وقت شب منتظرش می موندم . وقتی میومد تو تخت . چون دیسک داشت اکثر وقتا رو به بالا می خوابید و ازم می خواست بغلش کنم تا ناخوداگاه برنگرده، بعد صبح کمردرد داشته باشه. به زمزمه های عاشقانه ای که زیر گوشش می خوندم ، فکر کردم :" آخ فرهاد هیچ جای دنیا برام به گرمی آغوش تو نیست، خیلی امنه فرهاد خیلی! تو عشق اول و آخر منی فرهاد ، دوستت دارم." اون می گفت :" من بیشتر عزیزم . "اونقدر زیر گوش و گردنشو می بوسیدم تا کم کم خوابمون می برد . یاد یه مینیمال افتادم فکر کنم از آرش ناجی بود ، که می گفت :" مدیون گرمای لبهای من است لاله های گوش های تو!" اونقدر محکم بغلش می کردم که همیشه یه پتوی یک نفره بسمون بود .آخ قلبم و جگرم اصلا کلا اطراف قلبم می سوخت یه حسی که تا حالا تجربه نکرده بودمش . تو ماشین جیغ می زدم ضجه می زدم . به فرمون مشت می کوبیدم. گفتم : " خدا دیگه چی برام زیر سر گذاشتی رو کن خجالت نکش!" اون شب فرهاد نیومد خونه و چندین بار اس ام اس عذر خواهی داد برام. یه بار موبایلم زنگ خورد دیدم یه زن گفت :" رویا خانم می خوام باهات حرف بزنم من زن مهرداد هستم. " گفتم:" خفه شو زنیکه ی هرزه ، من با تو حرفی ندارم ." چندین اس ام اس بلند بالا داد بهم که اصلا اینطور نیست، شوهرت مرد چشم پاکیه ، من جای بچه ی شما هستم (دقیقا جمله فرهاد!) زندگیتو واسه حرف مردم خراب نکن ، فرهاد خیلی دوستت داره ، آخه خداییش خیلی زور داره من انگشت کوچیکه شما هم نمیشم ، مگه دیوانه شده بیاد با من دوست بشه؟ من شوهرمو دوست دارم و ... جواب دادم :" اولا که من سی و پنج سالمه و نمی تونم مادر تو زنیکه ی گنده باشم ، به علاوه این دخالتا بهت نیومده. اون شوهر پست فطرت من به همه ی ارتباطش با تو اعتراف کرده . پس دیگه مزاحم نشو!"  اون خر درون که فکر می کردم مرده ، پاشد نشست! عذاب وجدان گرفتم:" یعنی اگه فرهاد درست بگه چی؟!"صبح زود پاشدم رفتم مخابرات . سندمو با کارت ملی بردم .مرده از حالم فهمید .گفت خانم اگه پرینت بگیرم طرفی که گوشی دستشه میفهمه ، چون براش یه پیامک از طرف مخابرات میره. گفتم :" مهم نیست آقا ." بنده خدا مال چهاردوره ی دو ماهه رو برام گرفت تا دقیقا روز 29 آبان. اوایل لبخند می زد و می گفت:" اوه اوه عجب اس ام اس باز قهاریه! "   چــــــــــــــــی؟ فرهاد؟!! من که براش تقریبا اکثر شبا اس می دادم:" دلم تنگ شده برات . دوستت دارم و ... فقط می نوشت: "من بیشتر عزیز وفادار من!" پس خودش در حال خیانت بوده!! بعد از گرفتن پرینت دو دوره ، دیگه کارمند مخابرات هم اخماش تو هم رفت ، انگار دلش به حالم سوخته باشه . دیگه دو سه ماه آخر شماره از ایرانسل تبدیل شده بود به اعتباری همراه اول ، بازم هر صفحه لااقل بیست تا پیامک و یکی دو تا تماس با همون شماره . یاد این افتادم که چند ماهی بود که پول موبایل فرهاد زیاد می اومد و اولین ماه خودش هم شوکه شده بود . گفت:" وای 80 هزار تومن؟!" من گفتم :" تو چه حرفی داری مگه؟ نکنه اشتباه شده ؟ می خوای برم پرینت بگیرم؟ " جواب داده بود :" نه بابا ! می دونی من برای هماهنگی برای خریدها چه قدر اینور اونور زنگ می زنم؟!"  من احمقم باور کرده بودم!!بعدم با کارتم براش حسابم می کردم (البته این اواخر پولشو میذاشت رو میز و تشکر می کرد . ظاهرا کمی عذاب وجدان داشت!)جایزه ی واریز غیر حضوری من ۱۵۰ پیامک بود که بازم صرف اون زنک می شد!

 با اینکه سرچ کرده بودم گفته بودن متن پیامکا رو با حکم قاضی می دن ، ولی بازم با بغض از آقای مخابراتی پرسیدم :"نمیشه متنا رو هم بگیرم؟"گفت :" نه خانم متنا فقط تو مرکز استان یه جا بایگانی میشه حکم دادگاه می خواد، به همین راحتیه مگه؟! اینجوری نصف خانواده ها از هم می پاشه که!"دیگه عقلم به جایی قد نمی داد ! بنده خدا گفت :" من نمی تونم ببینم شماره ایرانسله مال کیه ولی ایتو برات نگاه می کنم. نگاه کرد و گفت :" نازنین شفیعی" اوه فرهاد تو چه حرفی با این زنک هرزه داشتی؟ گریان و با یه پشته برگه از مخابرات بیرون اومدم. رفتم خونه ، برگه های هشت ماه رو جدا کردم ، هر ماه اونقدر زیاد بود که به زور تونستم منگنه کنمشون! تو هر صفحه شاید یه پیامکی یا یکی دو تا تماسی با من داشته که احتمالا خبری بوده و بیشتر بقیه ی شماره ها مال اون زنک جن.د.ه بود! جیگرم تا ته سوخته بود. اصلا جزغاله شده بودم. اونقدر زدم تو سر و صورتم که همونجا ولو شدم رو زمین. آخ چه کابوسی بود! تا مغز استخوانم می سوخت . رفتم تو اتاق قیافم عینهو میت . انگار دو روزه پیر شده بودم. رفتم رو ترازو ، نــــــــــــــــه! دو روزه چهار کیلو کم کرده بودم! بازم فرهاد اس ام اس داد . دیگه نای بلند شدن نداشتم. بابا  و مامان سر ظهر اومدن. شیرین که برگشت بابا ناهار سفارش داد و به زور می گفت که بخورم. اما دریغ از اینکه یه لیوان آب از گلوم پایین بره! عصر با بابا رفتیم دفتر خانم وکیل . از بخت بد خواهر دوستم هم بود . وقتی نوبتمون شد تا اومدم حرف بزنم اشکم سرازیر شد! بابا به جام حرف زد و من فقط بعضی نکاتو گوشزد می کردم. خانومه گفت :" عزیزم حالا که طلاق می خوای بهتره یه کاری کنی که حق طلاق ازش بگیری که دیگه اسیر دادگاه نشی. من خودم اون وقت همه ی کاراتو برات انجام می دم. وگرنه اگه طلاق توافقی می خوای بازم باید دادگاه رفت و آمد کنی. اگرم این فرهاد خان بازی دربیاره باید یکی دو سالی بدوی!" بابا گفت :" واقعا خاک تو سر این قوانین که یه زن اینقدر دستش بستس!" گفتم :" بگین ده سال !من می دوم و طلاقمو می گیرم!" تو راه بابا بهم گفت :"دختر ندیدی دخترای بیست ساله واسه طلاق نشسته بودن آخه چرا اینجوری می کنی؟" گفتم :"بابا اونا که مثل من بیست سال زندگی نکردن اونم تو چنان شرایطی ! من بیست سال صورتمو با سیلی سرخ کردم این حق من نبود!" بابا گفت :"به فرهاد زنگ بزن بیاد و باهاش نرم صحبت کن تا حق طلاقو بهت بده این وضعی که تو داری دووم نمیاری!" تو مسیر به اصرار من بابا زنگ زد ، اومدن همه ی کلیدا رو عوض کردم!

غروب هر چی زنگ زدم هم تلفن مغازه و هم موبایل خاموش بود . به ناچار به شیرین گفتم بیا با هم بریم مغازش بهش بگیم یه لحظه بیاد خونه. شیرین گفت :"نه مامان من درس دارم ، امتحان دارم و..." به زور راضیش کردمو بردمش. دم در باغ بوق زدم. اکثرا منو می دید می اومد پایین. ولی خبری ازش نبود . با عصبانیت داخل شدم.از حیاط گذشتم و وارد مغازه شدم دو سه گروه نشسته بودن. خود فرهاد هم یه گوشه با یکی از دوستاش که شاعره نشسته بود و با چهره غمگین داشت براش حرف می زد. با دیدن من جا خورد . یه نگاه تیز و تلخ بهش انداختم. گفت :" سلام " گفتم :" بیا باهات کار دارم." رفتیم به سمت بیرون . دیگه دم در نتونستم خودمو کنترل کنم. داد زدم :" خلایق هر چه لایق! بی لیاقت ، من زن بدی بودم؟ هفده سال ازت کوچیکترم ، قیافم صد بار از تو بهتره ، تحصیل کرده ام ، شاغلم ، خانوادم حامی مون هستن،همیشه غذات آماده ،لباست تر و تمیز، خونه ات برق می زنه ،بچه ای برات تربیت کردم از نظر ادب و نزاکت زبانزده و  .. . اون وقت تو روزی هزار تا اس ام اس عاشقانه واسه اون زنیکه ی هرزه می دادی!"  با بغض گفت :" حق داری ، هر چی بگی حق داری زن پاکدامن من . " دیدم دو سه نفر اومدن برن ، دارن ما رو نگاه می کنن . گفتم بشین تو ماشین . نشست . گفتم :"زنگ می زدم می گفتم فرهاد دلم برات تنگ شده . کاش الان پیش ما بودی. شام نمیای ؟ و ...همش می گفتی به جان رویا سرم شلوغه . بعد از ساعت هشت نه شب واسه اون زنیکه اس می دادی تا یک و سی و هشت دقیقه؟!!" زد زیر گریه افتاد زیر پای من . زیر پای شیرین. هزار مدل عذر خواهی کرد که به دام افتادم ، این زنه با شوهرش هر شب می اومد اینجا ، بعد اس ام اس عاشقانه برام فرستاد من محلش نمی دادم یه روز که من تو حیاط پشتی بودم از دستشویی بیرون اومد و محکم دستای منو گرفت گفت سردمه. همون لحظه منو بوسید .به خدا من خر شدم و .... " دنیا دور سرم می چرخید. دیگه تحمل دیدنشو نداشتم. گفتم :" راه به راه برات لباس می خریدم . تر و تمیزت می کردم که بری تو بغل یه هرزه بخوابی؟ برای با من بودن وقت نداشتی ، من و بچت تمام روزا رو تک و تنها تو خونه زندانی بودیم ، التماست می کردم ترو خدا فقط بیا شامو بخور و زود برو نمی اومدی ، اونوقت با اون زنک دائم رفت و آمد داشتی؟!! لااقل برای یک بار هم شده ، یه  مردانگی در حقم بکن و فردا صبح بیا دفتر خونه حق طلاقمو بده . تو هم برو با نازنینت خوش باش!" بازم افتاد به زیر پام کفشامو بوسید ، کفشای شیرینو بوسید ، گفت جبران می کنه. گفتم:" جبران نمیشه و باید بیای." از شیرین التماس کرد که راضیم کنه. شیرین بچم که بی صدا اشک می ریخت گفت:" بابا کارت بخشیدنی نیست! پس اونی که تو مسیر کلاس بهت زنگ می زد ، ور نمی داشتی همین زنه بود؟! اونی که چند بار براش شارژ ایرانسل فرستادی هم همین بود؟!" فرهاد گفت :" آره دخترم ولی شما دو تا بزرگواری بکنین منو ببخشین اصلا خاک پاتون میشم. ترو خدا یه فرصت بهم بدین . به قاتل پای دار هم بخشش می دن . تو رو خدا یه رحمی به من بکنین." گفتم :" بله قاتلو عفو می کنن ، ولی دیگه جلوی خانواده مقتول که آفتابی نمی شه! منم می خوام دیگه ریختتو نبینم همین! در مقابل کاری که تو کردی خیلی هم بزرگوارانست!" خلاصه بی نهایت  التماس کرد و گفت جبران می کنه! من داد زدم سرشو گفتم از ماشین پیاده بشه. وقتی دید من مصمم هستم ، گفت که فردا نمی تونه ، چون یه کار اداری داره و چهارشنبه می تونه بیاد ولی تا اون موقع من فکرامو بکنمو ببخشمش. اصلا تمام باغو می زنه به اسمم!

شب که برگشتم شیرین رفت سر درساش تا دو سه شب هم بیدار بود . منم از اتاق خودمون شروع کردم تمام وسایل فرهادو تو چمدون و ساک بستن. هر کشو رو که باز می کردم و هر لباسی رو که تا می کردم ، برای دل شکسته و خرد شده ام مرثیه می خوندم:" آخ فرهاد فرهاد فرهاد تو چه کردی با من؟! تو منو به آغوش کثیف یه زن هرزه فروختی! این چه خنجری بود که از پشت به قلبم فرو کردی؟! پس اون اس ام اس های عاشقانه ی من ، واسه دل عاشق تو زیره به کرمان بردن بود. تو چطور می تونستی زمزمه های عاشقانه ی شبهای منو تاب بیاری در حالی که تا آخرین لحظه ی خونه اومدنت ، برای یکی دیگه متن عاشقانه می فرستادی؟! و ... " بعد رفتم سراغ عکسا، عکس عروسی و عکسای آتلیمون رو با فندک آتش زدم. تمام عکسایی که فرهاد توشون بود رو از میز عکس برداشتم . حتی کاسه یادگاری مادرشو براش جدا گذاشتم . همینطور کفشا و رو فرشی هاشو. فردا رفتم مدرسه.اونم بعد از یه روز غیبت با سر و کله ی ورم کرده! اونقدر دیر رفتم که بقیه دبیرا سر کلاس باشن و بدو بدو رفتم طبقه دوم. بچه ها با تعجب نگام کردن و گفتن :" خانم حالتون بده؟!" گفتم :" آره سرما خوردم !شدید! "بچه هایی بودن که سه سال باهاشون بودم. گفتن:" تا حالا شما رو اینطوری ندیده بودیم خانوم!"  به بهانه سوال امتحانی مشترک، زنگ تفریح اولو مستقیم از این کلاس به اون کلاس رفتم. زنگ تفریح دومو خودمو مشغول ورقه صحیح کردن کردم تا یه راست برم کلاس بعدی. که دیدم خدماتی اومد بالا که:" خانم تدبیر چرا وقتی نیومدی پایین،از طریق بچه ها بهم خبر ندادی؟" برام یه سینی چای و نون و پنیر و حلوا شکری آورده بود. دلم می خواست بزنم زیر گریه! همزمان با رد کردن سینی ، دو سه تا از همکارا با هم اومدن ببینن من چرا دو تا زنگ تفریح نرفتم دفتر! وقتی قیافمو دیدن گفتن:" رویا ! خوبی؟ گریه کردی ؟! " چشام پر از اشک شد ، سرمو بالا گرفتم تا سرازیر نشن ، فکر کنین جلوی روم چهار تا همکار ، پشت سرم یه کلاس دانش آموز ! یکی از همکارا گفت : "چی شده؟ " گفتم :" فعلا نمی خوام راجع بهش حرف بزنم! " اونا هم پکر و ناراحت رفتن سمت کلاساشون . رفتم تو روشویی چند تا نفس عمیق کشیدم و صورتمو شستم. تا غروب مثل دیوونه ها بودم. فرهاد همچنان اس می داد و منت و خواهش می کرد. می گفت جبران می کنه! چی رو؟! بعد از ظهر یلدا اومد پیشم . بنده خدا اونقدر زار زد که من خندیدم و گفتم چیه؟ نکنه بد بهت خبر دادن! فرهاد نمرده ها!! اومد بغلم کرد گفت : آخه ما با فرهاد بزرگ شدیم از اول تو خونه دیدمش نمی تونم باور کنم! اون خیلی محترم بود ، اصلا هیز نبود. روی ما تعصب داشت. رو ناموس مردم تعصب داشت ! اغفال شده رویا ! یه فرصت بده بهش!" گفتم :" فرهاد بهت زنگ زده؟" گفت :"نه به مرگ خودم ! فقط اون مرد و این کار ، با هم جور در نمیاد!" گفتم :" اگه شوهر خودت بود باز می بخشیدی؟ باز اعتماد می کردی؟ 52 سالشه اغفال چیه؟!! " با هم نشستیمو گریه کردیم. همه همین نظرو داشتن که این یه کار، به فرهاد نمی اومده ! غروب فرهاد زنگ زد و گفت ترو خدا ببخش منو ! گفتم : " این پنبه رو از گوشت بیرون بیار! " گفت من سه چهار روزه حمام نرفتم ، می خوام بیام برم دوش بگیرم. " گفتم :" بیا مشکلی نیست! من همه وسایلتم جدا کردم ، که زود خونه بگیری و ببری!" وقتی گوشیو قطع کردم ، شیرین گفت :" مامان ، بابا می خواد بیاد بازم خواهش و تمنا کنه ، ترو خدا ماشینو وردار برو بیرون !" داشتم آماده می شدم که از راه رسید. بله بازم شروع کرد. زیر پامو می بوسید. زمینو می بوسید .می زد تو سرش . می افتاد به پای شیرین . جوری که دل سنگ آب می شد . با گریه رفتم پرینتو براش آوردم ، بهش نشون دادم ، رنگ از رخش پرید و شروع کرد خودشو زدن ، بعد از جاش بلند شد و با گریه گفت :"تو حق داری " دستاشو گرفتمو گفتم : "نه بشین !" صفحه آخرو آوردم گفتم ببین بعد از تولدم که از خونه مامان برگشتی ، باز تا ساعت یک باهاش اس ام اس بازی کردی! دویست تومنی رو که واسه تولدم بهم داده بودی ، گذاشتم تو مدارکت . فقط یه سال تو تولدم منو جلوی خانوادم سربلند کردی ،اونم اینجور گند زدی رفت! " گفت :"به خدا از دو سه روز قبل از تولدت ، همش بهش فحش اس می دادم می گفتم دست از سرم بردار ،منو داری تو منجلاب می کشی . من زن و بچمو دوست دارم اصلا اینا رو که از مغازه پرت کردم بیرون ، اومدن برات خبر آوردن و ... " با گه خوردم گه خوردم رفت حمام . دیگه نا نداشتم . وقتی از حمام برگشت . دنبال لباس بود. با اینکه همه رو مرتب براش بسته بودم، پرسید کدوم کاپشنو بپوشم؟ دو تا بودن . یکیو عید براش عیدی خریده بودم ، مثلا پلوخوری بود. اون یکی هم بهمن ماه رفته بودم گشته بودم تو حراج پایان فصل ،براش پیدا کرده بودم. بازم پاشدم لباساشو دادم دستش. یه شلوار و کاپشن تمیز براش آوردم لباساشو بغل کردمو اشک ریختم ! آخ که تک تک لباساشو با عشق براش می خریدم . عشق به معنی واقعی کلمه! یعنی اون روزی که من با عجله داشتم براش اون کاپشنو به عنوان عیدی می خریدم ، فرهاد عاشق یه زن شوهردار هرزه بوده؟! فرهاد لباساشو پوشید. گفت :"نمی بخشی؟!" گفتم : " نه ! نمی شه فرهاد نمی شه! من همش تو ذهنم دارم مرور می کنم که چه کارهایی با اون زن کردی! چه نوع روابطی داشتین! چند بار! اصلا اون چه شکلیه؟!" گفت :" به خدا خیلی زشته ، انگشت کوچیکه ی تو هم نیست ، من یه موی گندیده تو رو به اون نمی دم. من گول خوردم تو دام افتادمو ..." گفتم :" دام ، اونم نزدیک به دو سال؟! خدا پدر اون مردا رو بیامرزه وگرنه معلوم نبود که تا کی من احمق از این ماجرا بی خبر باشم! این دام واسه من نبود؟ من جوان نبودم؟ تمام تابستون تو خونه ، جمعه ، غیر جمعه ، شب نصفه شب ، اون وقت تو به جای اینکه یه وقتی واسه ما بذاری ، در اولین فرصت خودتو به تخت اون ج.ن.د.ه می رسوندی؟!!" گفت:" راستش تو ص.ک.ص سرد بودی!! اصلا میل ج.ن.س.ی نداشتی دروغ می گم؟ منم خسته بودم وقتی می اومدم تو می گفتی برو دوش بگیر . یا می گفتی فردا باید برم سر کار. منم نیاز داشتم ، با ابراز علاقه ی اون جذبش شدم!" آخخخخخخخخخخخخخخخ قلبم سوخت گفتم :" فرهاد انصافتو شکر! یعنی من از اول سرد بودم؟ این همه فشار این همه سختی این همه کوتاهی های تو منو سرد کرد . تو نمیتونی یه زن رو له کنی ، بهش اهمیت ندی ، خواسته هاشو نادیده بگیری ، بعد انتظار داشته باشی هات باشه. این یه لاک دفاعی بود برای من در مقابل توئی که سالها در جهت خلاف من حرکت می کردی . حالا با همه ی تفاسیر من این همه خوبی داشتم ، حالا این یه بدیم رو می بخشیدی! تو هزار بدی داشتی من همه رو به خاطر مهربونیت و صداقتی که فکر می کردم داری ، بخشیدم اون وقت تو ...خب بهم می گفتی می رفتیم دکتر . اگه اون همه اس ام اس عاشقانه که هر شب تا ساعت یک ، یک و نیم به اون زنک می دادی برای من می فرستادی ، از کجا معلوم منم دوباره گرم و هات نمی شدم؟!!" گفت :" ولش کن. اینو گفتم که بدونی من صددرصد مقصر نبودم! همش فکر می کردم من برات چندش آورم !" گفتم :" چندشم می شد ؟!! اون همه می بوسیدمت تا بخوابی ، یعنی تو فقط عشقو در ص.ک.ص می دیدی؟!!"پاشد رفت اتاق شیرین ، بچم درو بسته بود ، مثلا داشت درس می خوند. افتاد به پاش، شیرین بلند گریه می کرد و می گفت :" بابا ترو خدا این کارو نکن ، تو بد کردی با ما . بد! " یه عکس از شیرین داشتیم که یه خبر نگار ازش گرفته بود و تو روزنامه چاپ کرده بود . گفت : " اجازه می دی این عکس دخترمو وردارم ؟ من عاشق این عکسشم . " وقتی داشت می رفت در و دیوار خونه رو با حسرت نگاه کرد ، به وسایل بسته بندیش دستی کشید و گفت بذار بمونه یه جا پیدا کنم بیام ببرمشون. درو بست و گفت : " من که کلید ندارم ، بیاین درو قفل کنین! " موقع رفتن دلمو با اون نگاهش کند و برد! آخه لعنتی چرا این کارو کردی؟! چرا آخر سر انگشت اشارتو به سمت من گرفتی و دل سوختمو پاره پاره کردی و رفتی؟! باز برام اس داد باز طلب بخشش و فرصت می کرد . ولی من دیگه بهش اعتمادی نداشتم و ندارم ! اون موقع اگه ساعت سه ی صبح می گفت من مغازه ام باورم می شد ،ولی الان دیگه نمی تونم ! براش اس ام اس زدم : " تو در حجله ی حرام بودی و من در بستر خیال! از من نخواه تو این زندگی که تو حرمت خلوتمون و تختمونو نگه نداشتی بمونم . لطفا به قولت وفا کن ساعت نه بیا دم در بریم دفتر خونه ." صبح زود دریا با لباس اداره اومد خونه ما ! وقتی از پله ها اومد بالا دیدم ای وای!  اون از من بیشتر ورم کرده ، زرد و رنگ پریدست! محکم بغلش کردمو گفتم :"خاک بر سرم که اینجوری همه رو زابرا کردم !" گفت :" چرا تو؟ تو که گناهی نکردی عزیزم!" بازم ضجه زدم و گریه کردم! دریا گفت: " فرهاد لیاقت اشکاتو نداره . تو رو خدا . مریض می شیا !" پرینت رو که همشو هایلایت کرده بودم ، جلوش گذاشتم تو هر صفحه همه فسفری بود به جز یکی دو مورد که مال خودمو صورتی کرده بودم . بازم داغ دلم تازه شد. دریا گفت :" دیوانه حالا می خوای متنشونم تقاضا کنی؟ اونا رو بخونی که جات تو امین آباده! (تیمارستان رشت) تا ساعت نه به همین منوال گذشت. بابا زنگ زد گفت :" فرهاد زنگ زده بهم منت و خواهش که من یه سر بیام بالا چند دقیقه حرف بزنم ، اجازه می دی؟" گفتم :"حرفاش همونه ولی بیاد !" باز فرهاد اومد افتاد به دست و پای منو بابا . به دریا گفت تو و رویا خیلی بهم وابسته این ، تو رو به جون هر کی دوست داری ازش بخواه منو ببخشه."  دریا گفت :" من از همه بیشتر خواهرمو دوست دارم . تو راهی برای وساطت ما نذاشتی . من فقط اومدم آرومش کنم ولی نمی تونم تو تصمیمش دخالت کنم . تو باید اون همه مدتی که بهش خیانت می کردی ، فکر اینجاشم می کردی!" فرهاد بلند شد واستاد و گفت :" پس الان بریم من حق طلاقو بدم ، بلکه شما راضی بشین منو ببخشین." رفتیم دفتر خونه و در تمام مدتی که دفاتر تنظیم می شد فرهاد مدام در حال تکرار همون حرفا برای دریا و بابا بود. می گفت ترو خدا به این مسئله دامن نزنین!! اونجا ازمون پرسیدن که حضانت هم می خواین و من اونم گرفتم ، گرچه شیرینم ۱۵سالشه و خودش می تونه تو دادگاه واسه این مسئله تصمیم بگیره . بعد از اون نزدیک ظهر بود که رفتیم مدرسه دنبال شیرینم . دریا اصرار کرد که بیاین رشت . حالشو نداشتم ولی گفت برای روحیه شیرین خوبه ، منم راه افتادم اومدم اینجا . فکر کنین باید جلوی بهرام خودمو کنترل کنم ، در حالی که کور ببینتم می فهمه رو به موتم ! بهرام فعلا فکر می کنه ما دعوامون شده و از اصل موضوع بی خبره. چند ساعت پیش حدودای دو و نیم شب بود ، همه خواب بودن ولی من نمی تونستم سرمو زمین بذارم . تمام وقت صحنه های وحشتناک ارتباط فرهاد با اون هرزه جلو چشممه. گفتم بیام تو تاریکی و سکوت شب دردمو براتون بنویسم بلکه یه فرجی بشه و نظرات شما بهم کمک کنه.

 پی نوشت : یکی از دوستان همین جا بهم گفت :"از روز مره هاتم بنویس." با خودم گفتم روز مره هام که تکراریه بهتره اون چند تا پست خصوصی که جگرمو آتش زده بودن رو بنویسم . نگو ماجرای امروزی در راهه که ...

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/09/02ساعت 6:24  توسط رویا.ت  | 

اواخر تابستون بود که فرهاد کارشو شروع کرد.حال عجیبی داشتم ، ملغمه ای از نگرانی ، ناراحتی و خوشحالی !! نگرانی ازاینکه خدای نکرده کار نگیره و باز بریم سر خونه ی اولمون ، با کلی قرض و بدهی ! ناراحتی از اینکه عملا با شروع این کار جدید ، دیگه ما فرهادو همراهمون نداشتیم ؛ نه صبح ، نه شب ، نه آخر هفته ها و تعطیلات و نه تو جمع های خانوادگی ! و بالاخره خوشحالی از بابت اینکه گوش شیطون کر ، خلاصه بعد از قرنی شوهر من یه شغلی رو با تلاش و علاقه ، پی گیر شده بود و شروع کرده بود ! روز اول کارشو ، یادمه چهل و پنج هزارتومن کار کرد که شب وقتی برگشت ناراحت بود ، بهم گفت: فکر کن چهل و پنج تومن کار کردم ، پنجاه تومن پول بچه ها رو دادم !! بازم نگرانیش به من منتقل شد ، ولی خدا رو شکر بعدش لااقل اونقدری در می آورد که دخل و خرجش با هم بخونه (از طرفی هنوز مغازه یه سری خرج و مخارج برای تکمیل شدن داشت و داره که فرهاد هر چند وقت یه بار یه گوشه ای از اونو جمع و جورمی کنه.) از وقتی فرهاد کارو شروع کرده بود ، اوضاع خونه چنگی به دل نمی زد. مدرسه ها باز شده بود و من و شیرین خیلی دست تنها مونده بودیم . قبلا فرهاد ما رو می برد ، می رسوند و بر می گردوند ، ولی دیگه فقط ظهرا موقع ناهار می اومد دنبالمون . ماشین هم مشترک بود و فرهاد خرید و کارای مغازه رو بدون اون نمی تونست انجام بده . تازه داشتم می فهمیدم که فرهاد تو کارای خونه چه قدر کمکم می کرده ؛ با نبودنش حسابی مستاصل شده بودم .از یه طرف سر کار می رفتم و از طرف دیگه بارها پیش می اومد که می رفتم سر یخچال می دیدم میوه ندارم ، گوجه و وسائل سالاد تموم شده ، تخم مرغ نیست ، سیب زمینی و پیاز ته کشیده و ... آره ، خرید از اون کارایی بود که فرهاد کاملا گرفته بود دستش و من همیشه همه ی اینا رو آماده داشتم ولی تو شش ماه اول کار فرهاد بارها واسه همین چیزای به ظاهر ساده و بی اهمیت حالم گرفته شده بود . چندین بار سر همینا بحثمون شد و فرهاد می گفت دیگه من نمی رسم این کارا رو برا خونه انجام بدم . بعد از مدت ها بحث و جدل تصمیم گرفتم خودم برنامه ریزی کنم و دیگه در مورد خرید متکی به فرهاد نباشم . بدبختی این که تو خونه مسئولیت های فرهاد ، فقط به همین خرید ختم نمی شد ؛ من عادت داشتم یکی از روزای هفته که روز کاریم نبود تا ظهر با فرهاد کل خونه رو تمیز می کردیم ، جارو و گردگیری و بخارشو و راه پله و ... یعنی یک روز باید کل خونه ، از زیر مبلا گرفته تا بالکن و پارکینگ و... رو تمیز می کردم اون وسط مسطا هم یه جارو و دستمالی ، یه روز در میون می کشیدم ولی اون یه روز خیلی برام مهم بود . از همون اولی که کار فرهاد شروع شد ، خودم تنها این کارارو می کردم و صد البته بعد از اون همه خستگی ، تازه نتیجه ی کار برام رضایت بخش نبود و وقتی فرهاد برای ناهار می اومد خونه ، سر همین موضوع ، هر هفته بلا استثناء دعوامون می شد!! تازه این مواقعی بود که کاره تموم شده بود و شیرین و فرهاد واسه ناهار می اومدن ! اگه بیچاره فرهاد اون وسط روز واسه کاری ، چکی ، چیزی  می اومد و من مشغول نظافت و بشور و بساب بودم که واویلا ! یعنی از همون لحظه اول دیدنش ، شروع می کردم به غر غر کردن که : " خسته شدم ، پدرم دراومده ، برات حکم کلفتو دارم و ..." بعد که صدای فرهاد در نمی اومد ، کمی هم بهم حق می داد ، دیگه از غر غر شروع می کردم بد و بیراه و چرت و پرت گفتن!! : " خجالتم خوب چیزیه ، الان وقت بازنشستگیته تازه واسه من کارکن شدی! والله شدم بیوه زن! خودم بخرمو بیارمو بپزمو بشورمو بسابم ، معلوم نیست تو سرت به بالین کیه!! بهت خوش میگذره دیگه ، چه غمی داری؟! هزار مدل زنای جور واجور میان ، به قول خودت مشتری دائمتن ، راه به راه آقا فرهاد آقا فرهاد ، به نافت می بندن ، ( چند مورد از این خانوما رو دیده بودمو خوشمم نیومده بود ،اون ته مه های ذهنم نگهشون داشته بودم که موقع دعوا ناخوداگاه می پریدن وسط ! ) اصلا چرا بیای خونه؟ بمون همونجا ! و ..." باور می کنین اونقدر یه بند می گفتم که بعد از رفتن فرهاد خودمم باورم نمی شد ، این من بودم که این همه اراجیف رو بی وقفه به هم بافته بودم ! یکی دو بار چنان بحثمون شد که یه پتو و بالش از توی کمد دادم دست فرهاد و گفتم :" اصلا دیگه نیا خونه! صبح که منو شیرین می ریم تو خوابی ، ظهر که میای ناهارو تند تند می خوری می ری ، شبم که میای ما خوابیم ، جمعه ها که من تو جمع های خانوادگی یه بیوه زنم  با یه بچه! الان تو چه نقشی داری تو این زندگی؟!! " و با این تفاسیر مسلمه که در و دیوار هم به حرف می اومدن چه برسه به فرهاد ! شاید چند دقیقه ای ساکت می موند و با سکوتش یا جملات کوتاهی مثل : " می دونم ، ولی چه کار کنم ؟!" می خواست آرومم کنه یا در واقع ماجرا رو ختم به خیر کنه ولی من اونقدر سماجت و پشتکار به خرج می دادم ، تا  بالاخره اونم وادار به یکی به دو کردن می شد! بعد از رفتن فرهاد به کارم ادامه می دادمو در همون حین ساعتها گریه می کردم ، وقتی کارم تموم می شد و کمی آروم تر می شدم ، صورتمو می شستم و میرفتم تو اتاقمون ، دستمو می ذاشتم رو میز توالت ، بهش تکیه می دادمو صورتمو به آینه نزدیک تر می کردم ، خودمو می دیدم ، یه زن سی و سه ساله با  صورت و چشم های قرمزو پف کرده ، رویای تو آینه چه قدر بی ریخت و احمق بود! یعنی واقعا اون من بودم ؟! بعد از اون همه کار خسته بودم ، دلم می خواست بدون خوردن ناهار فقط بخوابم ، ولی اونم بر من حروم می شد ، چون با اون سر و صورت اگه می خوابیدم محال ممکن بود فردا همکارام متوجه گریه های روز قبلم نشن! اصلا یه وضعی بود! تمام این صحنه ها دست کم ماهی دو سه بار تکرار می شد! اصل ماجرا این بود که بدون حضور فرهاد ، زندگیم روال عادی و قبلیشو از دست داده بود ، مثلا من و شیرین عادت داشتیم بعد از خوردن شام ، فرهاد دستاشو بشوره و یه ظرف پر از انواع میوه های پوست کنده برامون بیاره ، حالا یا ما سر درس و مطالعه بودیم یا داشتیم تلویزیون می دیدیم ، تو خونه خودمون یا جایی مهمون بودیم هم فرقی نمی کرد ، تازه هیچ کدوممون هم میوه ی آب انداخته نمی خوردیم ! همون اوایل بارها  به هوای برداشتن میوه مثلا نارنگی در یخچالو باز می کردم و می دیدم چه قدر میوه پوسیده و می ریختمشون دور . خونه مامان که می رفتیم اونا هم فهمیده بودن و بابا که خیلی اهل این کارا نبود، برای منو شیرین میوه پوست می کند. خلاصه این مسائل به ظاهر مسخره بهمون می گفت که با نبودن فرهاد چه قدر خونمون سوت و کور شده . اون ایام بارها یاد همکارم می افتادم که همسرش چند سال پیش تو یه تصادف به خاطر سرعت زیاد فوت شده بود ، بنده خدا می گفت : " گاها که بعضی از مسئولیت های همسرمو رو انجام می دم و از نبودنش خسته و دلتنگم ، تو دلم به خاطر رانندگی بی دقتش بهش بد و بیراه می گم و ناخودآگاه یه فحش از دهنم می پره و اونوقت بیا به دور و بریهات توضیح بده که  این چی بود و مال کی بود و ..."  وقتی خودمو جای اون می ذاشتم بازم خدا رو شکر می کردم که من هنوز فرهادو دارم ، هنوز ساعت یک ، یک و نیم شب تو عالم خواب و بیداری صدای باز شدن در پارکینگ دلمو خوش می کنه !

ولی اوج تمام مشکلات و نبودن های فرهاد ، عید همون سال بود ! چشمتون روز بد نبینه ، یعنی من همه جا رو رفتم با سر و کله ی ورم کرده! قرار می ذاشتیم فلان ساعت بریم فلان جا عید دیدنی؛ فکر کنین ما آماده ، شال و کلاه کرده می نشستیم که آقا الان میاد ، نمیاد ، کی میاد و... ده بار زنگ می زدم آخرشم ساعت دو می رفتیم برا جایی که ناهار دعوت داشتیم !همه منتظر ، همه شاکی ، اصلا بدترین عید عمرم بود ، تکلیف خودمو نمی دونستم و تمام سیزده روز عیدو دعوامون شد ، قبلشم که سر خونه تکونی ، از خجالت هم در اومده بودیم ! بعد از اون شش ماه عذاب آور و شکنجه کننده ، دیدم نه اینجوری نمی شه باید یه تصمیم درست و درمون واسه این زندگی بگیرم !

تو پست بعدی از روش جدیدی که در پیش گرفتم براتون می نویسم . از همراهیتون واقعا ممنونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/08/15ساعت 1:23  توسط رویا.ت  | 

 

از اوایل همون سال زمستون ، فرهاد شروع کرد به ساختن مغازه . اگه یادتون باشه گفتم که پی رو قبلا کنده بود و چون بهش وامو نداده بودن ، ولش کرده بود. با پیش بینی های فرهاد مغازه اردیبهشت ماه آماده می شد ، اما وقتی بابا اوضاع و روند کارو دید  گفت تا آخر تابستون هم تموم کنین خیلیه . از اون طرف کار بنگاه تقریبا خوابیده بود و اکثر اوقات تعطیل بود ، منم به همین خاطر کمی شرمنده ی بابا بودم . وقتی یک ماه ، یک ماه و نیم از ساختن گذشت ، تازه فهمیدیم که ای بابا ، این پولا چیه؟!!کفگیرمون به ته دیگ خورده بود ولی هنوز کو تا مغازه؟!! بابا در جریان کارا بود و با سفارشی که کرده بود ، تمام کسایی که باهاش کار میکردن ، مصالح رو نسیه به فرهاد می دادن تا کارشو راه بندازه بعد پولشونو بده. اواخر فروردین دیگه یک قرون هم نداشتیم ، بابا فورا یه مضاربه هشت تومنی واسه فرهاد گرفت تا بتونه ادامه بده  . فرهاد حسابی درگیر بود و با تمام نیرو پی گیری می کرد ، تا اواسط مرداد ماه کار رو به اتمام بود ولی هشت تومن بعدی هم تموم شد !هنوز دستشویی ها کامل نبود میز و صندلی و ظرف و ظروف هم نداشت. بازم بابا شش تومن چک کشید ، داد بهم و گفت:" امیدوارم با این دیگه کارش راه بیفته ." خیلی عصبی بودم ، مثل همیشه دستمون جلوی بابا دراز شده بود و این آزارم می داد. اما چنان دندونی به جیگر گذاشته بودم که صدام درنیاد و گزک ندم دست فرهاد ، بخواد بهونه ی جدیدی جور کنه!

یه روز جمعه اوایل شهریور بود که با هم رفتیم ویلای چمخاله ، که دقیقا کنار دریاست ، بعد از ظهر همه هوس آبتنی کردن ، من گفتم حالشو ندارم با لباس بیام تو آب ، بابا هم سرما خورده بود ، وقتی همگی رفتن تو آب ، من و بابا زیر سایبون نشستیم گفت:" چرا نرفتی تو آب اگه واسه من موندی برو، خوش می گذره ، ببین این تهرانیا یه لحظه هم از آب در نمیان اونوقت ما خونمون همینجاست سالی دو سه بارم نمی ریم!" گفتم :" نه بابا امروز حوصله کثیف کاری بعدشو ندارم." گفت:" فرهاد وسایلشو خریده؟ زودتر سفارش بدین، لااقل نیمه بعدی شهریورو استارت بزنه ، بلکه یه کم دلگرم بشه ،پاییز تو این جور شغلا زیاد خبری نیست." گفتم :" خسته شدم ، این دفعه هم که باز شما جورمونو کشیدین ! راستش فکر نمی کردم کار به مضاربه و گرفتن پول از شما بکشه !! نهایتش انتظارهمون جنس نسیه از دوستاتون رو داشتم ! الان هم می ترسم ، هم شرمنده ی شمام !" خندید و گفت :" اولا که ساختن هر چیزی ولو کوچیک ، به همین سادگی که نیست! ثانیا  آخه دختر من ، شرمندگی چیه تو می گی؟! من همیشه نگرانتم ،الان سی و دو سه سالته باید شاداب باشی اما همیشه دلواپسی! لبت میگه و می خنده ولی می دونم تو دلت غوغایی به پاست!عزیز من غصه ی قرض و قسطو نخور ! تا می تونی دربیار ، بخور و بپوش و برو و بریز، اصلا پس اندازو بیخیال شو ، من دیگه به اندازه ی شما سه تا پس انداز کردم . این فرهادو هم  دیگه حرف نزنم بهتره.خودت می دونی که با این شغل زن و بچه اذیت کنش موافق نیستم ، چه معنی داره تو سن پنجاه سالگی  تازه این کار پر دردسر رو شروع کنه؟! ولی حالا که خودشو انداخته وسط ، چاره ای نیست ، بذار تا آخر بره ببینیم چه کار می کنه!  نمی خوام نفوس بد بزنم ولی امیدوارم چون اینبار خودش شروع کرده و اصرار داره ، لااقل بازم جا نزنه !" وقتی بابا حرف می زد تو چشاش نگاه کردم ، خدای من ، موهای لختش که همیشه به سمت چپ شونشون می کنه، تقریبا یه دست سفید شده بود ، عینکش نمره بالاتری داشت و روی بینیش جای عمیقی مونده بود. اوه ، من انگار در تمام این سالها چهره ی این مردو ندیده بودم ! چه قدرمهربون بود! کاش می شد تو سالهای نوجوونی ، همون موقع که دنبال مهر و محبت کس دیگه ای تو بیرون از خونه بودم ، این مهربونی عمیقو درک می کردم ، اونوقت تمام  سرنوشتم عوض می شد! یعنی بابا اون موقع هم اینقدر نگران من بود و من نمی فهمیدم؟! با خودم فکر کردم کاش بابا می تونست به جای اینکه همیشه با امر و نهی باهامون صحبت کنه ، بهمون بفهمونه که چه قدر دوستمون داره! کاش مامان کمی عاقل تر بود و در اوج نوجوونی من ، ماجرای شهین تو خونمون پیش نمی اومد! آخ بابا بابا بابا ، چرا من این محبتی رو که تو چهره و نگاهت موج می زنه ، قبلا نمی دیدم؟  ...  بابا گفت :"رویا گوش می دی چی میگم یا بازم مثل قدیما من رفتم رو منبر ، تو هم توی ذهنت رفتی زیارت و سیاحت؟!" اشک تو چشمم جمع شد ، گفتم :" نه دارم می شنوم بابا ! " خندید و گفت :"یادته چه قدر نصیحتت می کردم که باید درس بخونی ، فلان دانشگاه قبول شی ، نفر اول باشی ، از همه سر باشی و ... یادمه همون موقع هم چشمت به من بود فکرت جای دیگه!! البته فقط تو اینجوری نبودی دریا هم دقیقا همینطوری بود ! الان فکر می کنم نصیحت کردن و روضه خوندن چه کار بیخودیه! تو اینکارو نکن با بچت! ما نمی دونستیم ، ولی خدا رو شکر در مورد یلدا این کارو نکردیم نه حرص خوردیم نه حرص دادیم ، به همین راحتی!!" خندیدمو گفتم :" واسه همینه دیگه دم دستی ترین شهر ، دانشگاه آزاد قبول شد ، پشت کنکورم نموند و رفت !" همون لحظه مامان و شیرینو یلدا از آب بیرون اومدن ، مامان گفت:" هان پدر و دختر خوب صحبت می کنین !حرف چیه؟!" احساس کردم بابا خوشش نیومد ، قبل از اینکه  حرفی بزنه گفتم:" داشتیم غیبت یلدا رو می کردیم!" یلدا گفت :"بیچاره یلدا!!! راستی شنیدم از خیس شدن و شنی شدن چندشت میشه درسته عزیزم؟! " اونوقت با لباسای خیس و تن شنیش تا در خونه افتاد دنبالم ! کلی بد و بیراه بهش گفتم ولی اون که این حرفا سرش نمی شد ، بالاخره منو محکم به آغوش خیسش کشید و به قول خودش خواست وسواس الکی رو از سرم بیرون بندازه!! تو راه برگشت شیرین و یلدا تو ماشین دریا اینا نشستن ، چون شوهر دریا همیشه به روزترین آهنگا رو با بهترین کیفیت تو ماشینش داره ، منم با ماشین مامان اینا اومدم . یاد بچگیمون افتادم ، وسط صندلی عقب نشستم و به آهنگ سنتی که بابا دوست داشت گوش دادم ؛ تو دلم گفتم:" خدایا نمیشه همه ی اینا یه خواب باشه و من هنوز همون رویای کوچولو باشم؟ اینبار قول میدم به چیزایی که نباید فکر نکنم .اصلا خودمو درگیر مسائل بزرگترا نمیکنم ... مسافرتهای بچگی یادم اومد ، مممممممم چه مزه ای داشت! زیر زبونم و تو ذهنم شیرینیش رو حس می کردم . با دریا سر اینکه کی وسط باشه و از شیشه ی جلو بیرونو نگاه کنه تایم می گرفتیم! تو مسیر مسافرتا ، سر خوابیدن رو پای همدیگه هم تایم میگرفتیم ، خنده داره حتی اگه طرف تو خواب عمیق هم بود ، بیدارش می کردیم چون وقتش تموم شده بود!  و... اما حیف...!  آهی کشیدمو گفتم خدایا حالا  که گذشته ها گذشته ، لااقل سایه ی پدرو مادرمونو بالای سرمون حفظ کن. 

تو پست بعدی براتون از شروع کار فرهاد مینویسم .ممنونم که همراهمین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/06/27ساعت 12:42  توسط رویا.ت  | 

همونطور که براتون تعریف کردم ، فرهاد زیر خونمون مشاور املاک داشت ، اوضاع بدک نبود ، قسط خونه به مخارجمون اضافه شده بود اما در عوض فرهاد یه شغل داشت؛ گرچه مثل بقیه همکارهاش پول خوبی در نمی آورد ولی خب آب باریکه ای بود که می شد روش یه حسابی کرد. در ضمن برای من کافی بود که این آقای همسر ، نقدا فقط یه شغلی داشته باشه ! چند ماهی از اومدنمون به خونه ی جدید می گذشت که متوجه شدم فرهاد همچنان دنبال کارای وام و سفره خونه هستش! با  فهمیدن این موضوع خیلی نگران شدم چون باز هم فرهاد وقت و بی وقت مغازه رو تعطیل می کرد و برای اون وام لعنتی بالا و پایین می رفت! هر از گاهی سر همین بسته بودن مغازه کمی بحثمون می شد و اونم سعی می کرد تا یه مدت مرتب بره و بیاد تا آبا از آسیاب بیفتن! حدود یه سال از اومدنمون  می گذشت ، یه شب زمستونی بود .فرهاد گفت:" راستش رویا خیلی دنبال وام رفتم ، نشد که نشد! لعنتی اگه جور می شد خیلی زندگیمون عوض می شد! " بعد ، چند نفر رو که مغازه های کوچیکی نزدیک باغش داشتن رو نام برد که مثلا الان درآمد خوبی دارن و ماشین فلان خریدن وسفر بهمان رفتنو...! گفتم :" فرهاد آخه اون وامی که تو می خوای بگیری خیلی هم سنگینه ، اگرم بهت بدن، من برای باز پرداختش می ترسم ، اونوقت نکنه بخوای باغت رو هم مثل مغازه ها ، برای قرض و وامت از دست بدی و ما بمونیم آس و پاس!" گفت:" نترس فعلا که تعطیل کردن! فکرشو بکن رویا ، چند ماه دیگه عید میشه و مسافرا که بیان اینا حسابی نونشون تو روغنه !" گفتم :" وای فرهاد ، عید همه با خانوادشون هستن اون وقت این بندگان خدا باید تا نصفه شب اونجا درگیر باشن! این چه جور شغلیه ؟؛ من که اصلا دوست ندارم! " گفت :" ای بابا رویا خسته نشدی از این همه نداری؟! پول که باشه اینا که مسئله ای نیست ، کم کم می تونن کارگرا رو زیاد کنن و خودشون فقط به حساب کتابا برسن ! اون وقت راحت به خانواده هم سرویس میدن !خونه ی بهتر، ماشین راحت تر و .... تو پول داشته باش ، رو سیبیل شاه ناقاره بزن!!" گفتم : " به به، ببین کی داره از مزایای پول و درآمد بالاحرف می زنه!! باورم نمی شه ، این توئی فرهاد؟!! ممممم! حالا که نداری بسازی ، فعلا مواظب باش با چوبدستیت نزن همین کوزه ی روغن رو هم نشکن! راستش بابا چند بار تو لفافه بهم گفته چون فرهاد گاهی وسط روز تعطیل می کنه ، مشتریهاش کم هستن و زیاد معامله نمی کنه ! "  سری تکون داد و گفت :" ای بابا !! چه کنم مغازه ی باباته ، بازم دو فردای دیگه ، کار خبری نباشه و بابات خسته بشه باید آلاخون والاخون بشیم ؛ من مجبورم دنبال کار خودم و زمین خودم باشم." با حرفای فرهاد رفتم تو فکر ، راست می گفت بالاخره مغازه مال بابا بود اگه خودمون کار بهتری داشتیم که خیلی خیلی بهتر می شد ولی از طرفی چون آخر و عاقبت همه ی کارای فرهاد به ندامت ختم می شد ، نمی دونستم این دفعه قراره چی بشه ! اون شب خواب به چشمم نمی اومد . کلی در موردش فکرکردم ، به هیچ وجه دلم یه شغل پردردسر مثل رستوران نمی خواست ! یه دلیلم این بود که برای کسی مثل فرهاد ، فشار زیادی داشت ، به علاوه من کسی نبودم که تنها واسه خودم برم و بیام وخوش باشم و نبودن فرهاد تو خونه ، دقیقا لحظاتی که همه با خانواده بودن برام سخت بود!(به قول فرهاد که گاهی بهم میگه :" رویا ، عشق تو به من اینجوریه : بی تو هرگز ، با تو اصلا !!" ) یکی دو هفته ذهنم مشغول حرفای فرهاد بود ، می دیدم فرهاد بی تفاوت و بی خیال من ، که دنیا رو آب می برد اونو خواب می برد ، کسی که همیشه یه جمله ی از پیش آماده ی" نمی شه دیگه " رو داشت ، یه لحظه هم از فکر رستوران بیرون نمیاد! خیلی تحت تاثیر اونهمه اصرارش به موضوع  قرار گرفته بودم . با خودم که فکر می کردم می دیدم ، توی اون چند سال که چندین شغل عوض کرده بود ، همه رو ما انتخاب کرده بودیم ، یعنی خودش اصلا اصرار ، علاقه و نظری نداشت ولی اینبار فرق می کرد! آخرش به این نتیجه رسیدم که ای بابا ، بادا باد بذار این یه راه رو هم بریم ، حالا اگه گرفت که خدا رو هزار بار شکر ، اگر هم خدای نکرده نگرفت لا اقل سرشو میندازه پایین و کارشو با دل و جون انجام میده و از این خیال بافی ها هم درمیاد ، ما که رو همه ی شاخه ها پریدیم اینم روش! شب که فرهاد بالا اومد ، بعد از شام گفتم :" فرهاد نمی شه حالا با یه مقدار پولی که دارم ساختن مغازه رو شروع کنی بعدش کم کم اونو توسعه بدی ؟ اینطوری دیگه وام هم نمی گیری ،خیال منم آسوده تره." گفت:" نه بابا ! با دوزار پنج زار مگه میشه مغازه ساخت؟" گفتم :" من یه کم پول دارم تو شروع کن ، نمی خواد خیلی بزرگ باشه ، فعلا فقط درست کن و راه بنداز ، بعد خرد خرد بهترش می کنی دیگه. خوبیش اینه که اون دفعه، پی کندی و پول شهرداری رو هم دادی، الان فقط باید بسازی." خندید و گفت :"ارباب عزیز، مثلا الان چه قدر می تونی بهم بدی؟!" با شوخی گفتم :" زیاد دلتو خوش نکن ، اینبار دیگه الکی دستمو خالی نمی کنم ، پول می دم ولی بعدا باید سه دونگ مغازه رو به اسمم کنی!" بلند بلند خندید و گفت:" خیلی زرنگی به خدا ، دختر یوسف خان تدبیر هستی دیگه! تدبیرا که معروفن ، به هر چی دست بندازن دستشون پر از طلا میشه!" اخمامو کردم تو همو جواب دادم :" تدبیر بی تدبیرشون من بودم که دست کردم و بدشانسی تو دراومدی !" گفت :" ای بابا من که چیز بدی نگفتم ،گفتم شما به خوش فکری و آینده نگری معروفین " ، بعدشم شروع کرد به گوش کردن اخبار. تو دلم گفتم :" آره جون خودت اگه اخم نمی کردم الان ماجرا به مصیبت ختم می شد! " (فرهاد به توانایی فکری و شم اقتصادی خانواده پدریم آلرژی داره ! مثلا عموهام که یکیش از فرهاد هم کوچیکتره تو کار و بازار خیلی موفقن ، خدا رو شکر اهل دوز و کلک و حرام خوری هم نیستن یا اکثر پسر عموهام با اینکه تحصیل کرده هستن و شغلهای خوبی هم دارن ولی دستی تو بازار هم دارن و واقعا اوضاع مالیشون خوبه ، فرهاد معتقده کار باید برای آدم بیاد و فک و فامیلای من همه خوش بیارن!) بعد از اخبار فرهاد اومد تو آشپزخونه و چون صبحش کلاس داشتم تو کارا بهم کمک کرد . بازم سر صحبت باز شد و من گفتم:"فعلا می تونم هشت تومن بهت بدم تا کارتو استارت بزنی و به بابا هم میگم برات بسپره از کسایی که باهاشون در ارتباط کاریه بهت مصالح نسیه بدن ، بعد از چند ماه پولشونو کم کم بدی ." فرهاد که تمام این چند سال رو به یه مغازه بزرگ چند طبقه ی  شیک و شسته و رفته فکر کرده بود ، تصور یه مغازه هشتاد متری کوچیک براش سخت بود! گفت : "الان من این آلونکو با نسیه و قرض ساخته ، می دونی چه قدر ظرف و ظروف ومیزصندلیو آت و آشغال می خواد؟! " گفتم :" ظرف و ظروف که غصه نداره، ما خودمون اونم برات ردیف می کنیم! دیگه خود دانی ! وام که بهت نمی دن ، خودتم که با این کمکا نمیخوای شروع کنی ، پس بکن این دندون لقو بنداز دور تا اینقدر بهش فکر نکنی ! بچسب به همین کاری که الان داری. " 

فردای اون روز وقتی از مدرسه برگشتم فرهاد خودش سر صحبتو باز کرد و ازم خواست که پولو بهش بدم تا هر چه زودتر بره دنبال کارا. همون روز عصر رفتم بانک پارسیان تمام پولی رو که تو سپرده بلند مدت داشتم با یه مبلغی ضررکشیدم ، حسابمو بستم ، به امید روزهای بهتری که قرار بود با فرهاد داشته باشیم.

   

+ نوشته شده در  شنبه 1391/05/28ساعت 20:18  توسط رویا.ت  | 

   بعد از اون ماجراها بابا یه مغازه به فرهاد داد ، تا بنگاه معاملات ملکی راه بندازه و باهاش اینجور توافق کرد که مغازه از بابا و کار از فرهاد . نمی دونم شاید این حرف مسخره باشه ولی فرهاد توی کار، آدم خوش شانسی نبود! هر چه قدر که می خوام به خودم تلقین نکنم و به این خرافات ها اهمیت ندم ولی نمی دونم آخه چرا همه ی این اتفاقای کاری باید برای فرهاد پیش می اومد؟! نمونه ی بارزش این که دقیقا همون موقعی که بنگاه رو راه اندازی کرد، تموم معاملات و خرید و فروش ها راکد شد! من که اصلا نمی تونستم این موضوع رو درک کنم ! تا قبل از این که فرهاد بنگاه بزنه همه چی گل و بلبل بود و چه معاملات سنگینی که انجام نمی شد!! (اگه می خواین قیمت چیزی پایین بیاد حتما یه پولی بدین به ما تو همون زمینه سرمایه گذاری کنیم!) همین که ما شروع کردیم ، قیمتها تقریبا ساکن شد و کسی هم قصد خرید و حتی فروش نداشت ! البته اینهم که فرهاد زیاد آدم بنگاه نبود،تاثیر داشت . مثلا یه نمونه : زن و مرد جوانی برای کرایه کردن خونه اومده بودن ، یه خونه با قیمت کم هم می خواستن ، اون وقت فرهاد تنها یک مورد تو فایلش داشت که با پولشون جور در می اومد ، ولی بهشون گفت :" این برای شما مناسب نیست ! صاحبخونه یه پسر لات و لوت داره که هر روز با یه سری آدم بی سر و پا دور و بر خونه می پلکه ، شما که خانمت جوونه اذیت می شین!"یا موارد مشابه که وقت خرید آپارتمان و زمین مطرح می کرد ودقیقه ی نود مشتری از معامله منصرف می شد! (ناگفته نمونه که من از این اخلاق فرهاد خوشم می اومد ، چون فکر می کردم که اگه من هم خریدار یا طرف معامله بودم ، دلم می خواست یه نفر که در جریان هست ، منو راهنمایی کنه تا حتی الامکان سرم کلاه نره.)  اما این بنگاه یه مزیت فوق العاده داشت و اونم این بود که باعث شده بود تنش هامون خیلی خیلی کم بشه.گرچه دیگه اثری از اون روزهای عشق و علاقه نمونده بود ولی برای ما که بدجور زده بودیم به تیپ و تاپ هم ،  همین که آروم بودیم و یه زندگی روزمره بی سر و صدا داشتیم  غنیمتی بود بس گرانبها !

تقریبا دو سال فرهاد تو مغازه بابا موند و در کنار کار بنگاه که در ماه از یکی دو مورد اجاره یا تک و توک خریدهای پیش پا افتاده  تجاوز نمی کرد ، دنبال همون رستوران سنتی بود. البته هر چی خودشو به در و دیوار می زد اصلا وام ها کلا تعطیل شده بودن.   

اگه خاطرتون باشه تو پست قبلی گفتم که دریا بهم اصرار کرد که وام مسکن بگیرم و یه آپارتمان هر چند کوچیک بخرم. چند ماه روی حرف دریا فکر کردم و با تردید و دو دلی یه وام دو میلیونی از اداره گرفتم و گذاشتم بانک مسکن. وقتی وام دریا رسید کمی هم بابا بهشون کمک کرد و اونا تونستن یه آپارتمان صد متری تو گلسار بخرن. خیلی خوب و قشنگ بود و من بعد از اون ، مشتاقانه منتظر بودم که هیجده تومن وام من هم برسه و منم صاحب خونه بشم. هنوز چند ماه به موعد وام مونده بود که بابا و دریا گفتن : دیگه از حالا باید بری دنبال خونه ؛ تا تو بتونی یه کیس خوب پیدا کنی ، وام هم می رسه." خدا رو شکر فرهاد موارد زیادی داشت که می تونستیم بریم و ببینیمشون . اما با پول ما و حتی با احتساب کمک بابا ، بازم خونه های خوبی گیرمون نمی اومد. یا محله جالب نبود یا خونه ها بدجوری بساز بفروشی بودن! درب و داغون با آشغالترین مصالح که در اولین نظر می خورد تو ذوق آدم ! چند ماه گشتیم و اون چیزی که دلمون می خواست رو پیدا نکردیم .تا اینکه یه روز جمعه که خونه مامان اینا بودیم بابا گفت:"خوب حالا که وامتون رسیده و حسابی هم همه جا رو گشتین ، بیاین واحدهای بالای مغازه ی فرهاد رو هم نگاه کنین ، شاید پسندیدین." بابا از اول چهار واحد آپارتمان هشتاد متری و سه تا مغازه بیست متری ساخته بود که یه مغازشو ما داشتیم ، آپارتمانها رو هم قبلا دیده بودیمشون ولی نه به چشم خریدار . تا اون موقع هیچ کدومشون رو نفروخته بود. به جز مغازه ی فرهاد ، اون دو تا مغازه ی دیگرو داده بود اجاره . گفتم :"مگه شما می خواین بفروشین؟ " گفت :" مغازه ها رو نه ؛ ولی آپارتمان ها رو می خوام بذارم واسه فروش . چون بعد از چند سال که از پایان کارشون بگذره ، به مرور ارزششون کم میشه. تا حالا هم نگفتم ، که خوب بگردین اگه نتونستین مورد خوب پیدا کنین ، اون وقت یکی از همینا رو اول شما انتخاب بکنین بعد من بقیه رو بفروشم."  کمی خوشحال شدم .البته از کمی بیشتر، ولی از اونجایی که من تا اون موقع از دیگران زیاد زخم زبون شنیده بودم ، در جا به ذهنم اومد که : وای حالا بیا به این فک و فامیل همیشه در صحنه حالی کن که من  اینو با وام دارم می خرم ! از این به بعد می خوان بگن رویا که هیچی ، باباش مغازه داده شوهرش بیکار نمونه ، حالا هم خونه داده بهشون! و کلی ور و ور و ور ، که آخر سر از زبون یکی از نزدیکان به گوش آدم می رسه و تا مدت ها زندگی رو به کاممون تلخ می کنه . اون روز سر ناهار فکرم به همین موضوع مشغول بود. بعد از ظهر رفتیم تو اتاق و دریا با خوشحالی گفت:" دم غروب که هوا خنک شد ، می ریم و یکی از همین آپارتمان ها رو انتخاب کن . خودت که گشتی دیدی ، لااقل خیالت راحته که خونه های بابا محکم و قشنگه . تازه بالای مغازه ی فرهاده ، خیلی براتون خوب می شه . جاشم که عالیه. " براش توضیح دادم که به چه دلایلی زیاد به اون آپارتمان ها راضی نیستم . گفت :" رویا ازت بعیده! ول کن این حرفا رو ! بذار هر چی میخوان بگن ، اصلا به اونا چه ربطی داره؟! مهم اینه که تو یه چیز خوب گیرت بیاد." گفتم :" نه دریا .فکرشو بکن من این همه سال بدبختی کشیدم ، حالا یهو همه چی اینطوری بشه خیلی زور داره ! مغازه ی بابا ، خونه ی بابا ! نه من نمی خوام !  بابا به تو هم کمک کرد ولی کسی اینو نمی بینه ، اما با برداشتن این خونه ، بازم باید از این و اون اراجیف بشنوم! اولین کسی هم که برام خبرشو میاره همین مامانه!( بنده خدا منظوری نداره، ولی کوچکترین حرف و حدیثی رو با بدترین صورتی که برداشت کرده می ذاره کف دست آدم!!!) دریا با تعجب نگام کرد وگفت:" خلی به خدا ! اصلا من بهت قول می دم هر کسی رو دیدم بهش بگم که تو وام مسکن گرفتی و در ضمن برای خرید خونه ی ما هم ، بابا کمکمون کرده ، خوبه؟ یا می خوای آشنا دارم آگهی بدم روزنامه ، اونم صفحه اول؟ " خندید و ادامه داد:" پاشو پاشو که دلمون خوشه خواهر داریم عاقل و محکم مثل کوه ! مگه قرار نبود ما مثل مامان نگیم :مردم چی می گن ، مردم چی می گن؟!!" از خودم خجالت کشیدم و گفتم :" باور کن دریا ، توی این سالها از همین مردم و فک و فامیل و آشنا ،اینقدر دری وری شنیدم که دیگه ظرفیتم پره ، اصلا دیگه طاقت حرفاشون و بازتابهایی که روی روابط منو فرهاد داره رو ندارم! " دریا دستمو گرفت و گفت:"می فهممت رویا، ولی تو که اینهمه سال صبوری کردی بازم صبر کن ، این یه موقعیت خوبه از دستش نده . این همه حرف زدن اینم روش! " خلاصه این که اون روز رفتیم و یه واحدی رو که به سمت خیابون فرعی بود انتخاب کردیم . طبقه دوم با یه ویوی عالی به سمت کوه و مزارع برنج . بابا فقط همون هیجده میلیون وام مسکن رو ازمون گرفت و در واقع با همون وام یه آپارتمان خوب گیرمون اومد. با اینکه از خونه ی خانم دکتر خیلی کوچکتره اما به خاطر حس مالکیتی که برای اولین بار بهم داده ، خیلی خیلی دوستش دارم .وقتی تو روزای بهاری از پنجره ی بزرگ آشپزخونمون به مزارع تازه کاشت شده و کشاورزا نگاه می کنم ، یا تو روزای بادی و بارونی مترسک پیراهن قرمز رو می بینم که برام دست تکون می ده ، یا تو روزای سرد برفی وقتی دارم برای صبحونه ، نون گرم می کنم می بینم که تمام کوه پر از برفه و یا تو روزای گرم و شرجی تابستون رقص خوشه های خوشبوی برنج رو تماشا می کنم خیلی خیلی لذت می برم. به فرهاد گفتم تا این خونه های ویلایی روبرویی مون آپارتمان نشده (فکر کنم تا شش هفت سال آینده همین بافت بمونه)  تو باغ کوچیکی که تو حاشیه شهر ، داره باید  برامون یه ویلای بزرگ و لوکس بسازه (لوکس و بزرگ در حد ما ، نه به معنی واقعی کلمه) . از اونجایی که برای فرهاد از این ستون به اون ستون فرجه، فعلا قبول کرده ! اگرچه من خیلی خوب می دونم که این باید ها کوچکترین تاثیری در روند عملکرد های فرهاد نداره!!  تا ببینیم چی پیش میاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/04/20ساعت 0:52  توسط رویا.ت  | 

بعد از اتمام واحدهای درسیم ، روی پایان نامه کار می کردم ، دیگه رفت و آمدی به دانشگاه نداشتم و وقت بیشتری رو تو خونه بودم ، اون موقع بود که بیکاری فرهاد و آب در هاون کوبیدن هاش برای گرفتن وام گردشگری خیلی بیشتر رو اعصابم بود ! اونقدر با هم درگیر می شدیم که صدامون به واحد خانم دکتر هم می رسید ! قبلش من همیشه آروم بودم طوری که هر وقت می خواستم از خونه بیرون برم می دیدم خانم دکتر درو قفل کرده چون فکر می کرد ما خونه نیستیم! ولی متاسفانه اون اواخر دیگه تحملم تموم شده بود و اصلا به هیچ وجه نمی تونستم این دست دست کردنهای فرهادو ببینمو اعتراض نکنم! اعتراض اونم با صدای بلند ، با سرکوفت زدن ، با شماتت کردنش به خاطر پونزده سال درجا زدن ! شاید همون موقع بود که من خودمو گم کردم و شاید همون موقع بود که منو فرهاد مسیرمون رو از هم جدا کردیم ! درسم که کاملا تموم شد ، فرهاد هم به خاطر کارش خیلی خوشحال بود ؛ چون از گردشگری استان ، بهش اوکی داده بودن . پس با اون مقدار پولی که برامون مونده بود  شروع کرد پی ساختمون رو کندن . خیلی امیدوار بودیم. با خودم فکر می کردم که خدا رو شکر انگار اوضاع داره رو به راه می شه. تصمیم گرفتم تا افسار زندگیم از دستم در نرفته رو به راهش کنم ! تصمیم گرفتم دوباره عشق و گرما رو به زندگیمون تزریق کنم . ولی زهی خیال باطل ! بدبختی ما تمومی نداشت ! انگار خدا نمی خواست ما رنگ آرامش رو ببینیم . یادمه یه روز فرهاد رفت رشت که یه برگه بگیره و بره از لوشان سیمان بیاره . ظهر که برگشت حالش خیلی بد بود ! دلیلش رو پرسیدم و گفت :" زمزمه هست که رییس جمهور دستور داده تمام وامهای گردشگری  لغو بشه ! واسه همین باید یه چند روزی منتظر بشیم! " طبق روال کارای اداری ایران ، چند روز شد چند ماه و آخر سر هم آب پاکی رو ریختن رو دستمون که هر چی دستور برای پرداخت وام بود کنسل شده ! فکر کنین انگار ما رو از آسمون پرت کرده باشن ته دره ! خیلی عصبی بودیم مخصوصا من که دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم . سر هر موضوع کوچیکی غر می زدم وآخرش می گفتم :" تو این همه وقت تلف کردی ، ول گشتی ،آخرش پولمون رو هم به باد دادی ! همش سر کارت گذاشته بودن و تو اینقدر ساده لوح بودی که نفهمیدی و ..." روزهامون مثل جهنم بود. دقیقا خود خود جهنم ! بیشتر از همیشه احساس می کردم فرهاد در حق منو بچم اجحاف کرده. پر از حس تنفر بودم ! ازش بدم می اومد که بزرگترین کارش تو زندگیم این بود که زود تر از من برسه خونه ، پلو بپزه و گاها جارو برقی بکشه! (بعد از نا امیدی کامل از برنامه ی وام ) خودشم می دونست چه قدر عصبیم و سعی می کرد بعد از خوردن ناهار زود در بره که با هم نمونیم ؛ چون من به هر بهانه ای مثل یه انبار باروت منفجر می شدم ! وقتی از خواب عصر که معتادشم بیدار می شدم می دیدم نیست . به کارا می رسیدم و پیش خودم می گفتم که باید امشب باهاش صحبت کنم اما شب که می اومد نمی دونستم از کجا شروع کنم و فرهاد هم مثل همیشه از حرف زدن طفره می رفت! اکثر اوقات هنوز حرف از کار و اینکه برنامش چیه شروع نشده ، می زدیم به بیراهه! هر دو به هم بد و بیراه می گفتیم . من می گفتم :" بی عرضه !" اون می گفت :" آره ما بچه های شهر بی عرضه ایم که نمی تونیم مثل دهاتیا بیایم و بشیم پولدار ولایت ! "(منظورش بابام بود!) من می گفتم:" دستت به جیب منو بابامه! " اون میگفت:" نه که بابات از جیب مامانت شروع نکرده! " من می گفتم :" من چیم از میترا و .. کمتره که باید اینقدربا تو بدبختی بکشم ؟! " اون می گفت:" لیاقتت عزیزم ! لیاقت !! "من می گفتم: " خاک تو سر من که باید با یکی مثل تو زندگی کنم ! " اون با تمسخر می گفت :" مجبور نیستی ! برای خانم همه چیز تمومی مثل تو شوهر قحط نیست ! منم از شرت خلاص میشم و یه نفسی می کشم! " و ... اونقدر من می گفتمو اون می گفت که دیگه چیزی از رویا و فرهاد قبلی باقی نموند!هیچ کدوممون طرف مقابل رو نمی فهمیدیم و با بی رحمی تمام ، روح و روان همدیگرو زخمی می کردیم ! زخمهای کاری و عمیق!                                                             

یکی از همون شبهای لعنتی بود ، شیرینم که خوابید ، سعی کردم آروم آروم با فرهاد سر حرف رو باز کنم ببینم چه کار می خواد بکنه. اولش با آرامش شروع کردم ، دیدم گفت :"وای رویا ولم کن حوصله ی حرف زدن ندارم! " گفتم:" تو تا کی میخوای راست راست واسه خودت بگردی؟! اون زمین صاحب مردت رو بفروش بزن به یه کاری دیگه !! خجالتم خوب چیزیه ! " گفت:" آره زمین مادریم رو فروختم تا خانم یه خونه راحت داشته باشه و ماشین بندازه زیر پاش! حالا باغ پدریم رو هم بفروشم بخوریم ، بعد برم بخوابم سینه قبرستون! " گفتم:" خونه مادریت رو هم خدا پدر برادرات رو بیامرزه وگرنه به خودت بود الان هم دو دستی می چسبیدی بهش و با خودت می بردی همون سینه قبرستون ! تازه چنان میگی خونه که انگار برام خونه خریدی! بدبخت اگه خانم دکتر باهامون راه نیومده بود با این پول ، یه خونه شصت متری هم گیرمون نمیومد چه برسه به اینجا !" و اونقدر گفتیم که من حسابی از کوره در رفتم و برای اینکه فرهادو بترسونم رفتم جعبه ی قرصا رو برداشتم رفتم تو حموم درم بستم! فرهاد اومد دم در و گفت:" رویا خل بازی در نیار، اونا رو واسه چی بردی ؟!"با گریه گفتم :"می خوام بمیرم از دست تو و این زندگی لعنتی خلاص بشم !" یه ذره دم در موند ، بعدشم گفت :" به جهنم !" و رفت جلوی تلویزیون دراز کشید. خیلی حرصم گرفت انگار نه انگار! یعنی حتی دیگه منو دوستم نداشت ! فکر کردم ، اگه اون اینکارو می کرد، من چه عکس العملی نشون می دادم ؟! نه حتما باهاش حرف می زدم تا ازرختکن بیاد بیرون ولی فرهاد اصلا اهمیتی بهم نداد ! یک ساعت آروم و بی صدا  گریه کردم ، تمام اتفاقای زندگیم مثل یه فیلم رنگی تو ذهنم رژه می رفتن ، یکی دوبار واقعا به سرم زد که قرصا رو بخورم!! ولی چهره ی معصوم شیرینم اومد جلوی چشمم ! طفلک بیگناه من ! تصور اینکه بدون مادر ، بزرگ بشه قلبمو فشرد ، به خودم نهیب زدم که تو دیگه چه جور مادری هستی؟!! بعد از یک ساعت فرهاد اومد در رختکن رو زد و صدام کرد ، عمدا ساکت موندم ! گفت:" دیوونه بازی رو بذار کنار بیا بیرون !" بازم سکوت کردم . دو سه بار در زد و بلند تر و با صدای نگران صدام کرد :" رویا ! رویا درو واکن!" اما بعدش رفت ! یهو ترسیدم؛ گفتم نکنه بخواد درو بشکنه یا ... ! بعد از یک ربع صدای در هال رو شنیدم و بعد صدای بابا و مامان! مامان از همون دم در گفت:"رویا !" قلبم اومد تو دهنم ! چرا اونا رو آورده بود؟! مردک بی لیاقت! این بود دوست داشتنش؟! اگه من بودم دنبال دوا و درمون و باز کردن در می رفتم نه بابا و مامان ! انگار می خواست فقط خودشو تبرئه کنه! فورا درو باز کردم ، اونقدر گریه کرده بودم که چشام تار بود ولی ازلای پرده ی اشک چهره ی به شدت رنگ و رو پریده ی مامان که گریه می کرد رو دیدم ، بابا هم برافروخته و داغون بود! جیگرم آتیش گرفت! رفتم تو بغل مامان ، تمام تنش به وضوح می لرزید! از خودم بیزار بودم ! بابا از بغل شونه هام رو گرفت وگفت:" چته دختر؟ بیا بریم تو اتاق ببینم." با بابا رفتیم تو، مامان و فرهاد هم دنبالمون اومدن ، بابا رو به فرهاد گفت:" تو بیرون بمون لطفا ! "مثل بچه ها از این حرفش خوشم اومد! از اینکه تو خونه خودمون از اتاق بیرونش کرد لذت بردم! مردک بی عرضه ی بی فکر، ساعت یک شب رفته بود اون بندگان خدا رو بیخواب کرده بود و گفته بود :" بیاین رویا قرص خورده فکر کنم تو حموم از حال رفته !" دلم می خواست با دستام خفش کنم! وقتی رفتیم تو اتاق بابا گفت:" این چه بساطیه؟!!" گفتم :" بابا به خدا فقط می خواستم فرهادو بترسونم، فکر نمی کردم بیاد سراغ شما ! یعنی من تا این حد دیوونه ام ؟ " و بهشون اطمینان دادم که به خاطر شیرینم هم شده هیچ وقت کار خطایی نخواهم کرد. اونشب بابا بازم مثل همیشه بهم گفت طلاق بگیرم و منم طبق معمول گفتم:" نمی تونم بابا ! نه به خاطر فرهاد! و حتی نه به خاطر شیرین! من این جسارت رو در خودم نمی بینم بابا ! کاش منو درک کنین!" بابا گفت:" من که به هیچ عنوان این حرفت رو نمی فهمم !" رفت درو واکرد و فرهاد رو صدا کرد تو اتاق . گفت:" مرد حسابی خون زن و بچت رو کردی تو شیشه! آدم هم اینقدر بی توجه ! چند بار بهت گفتم سرمایه نداری بیا یه مغازه بردار بزن بنگاه معاملات ملکی! زبون و دست و پا که داری . می تونی به مردم خونه و زمین نشون بدی؛ اینم نمی تونی؟!! فردا بیا مغازه بهت بگم چه کار کنی! وقتی مرد زیاد تو خونه بمونه روزگار زن و بچه رو سیاه می کنه!" اون وقت رو به مامان گفت:" حاج خانم پاشو بریم که امشب خواب رو برما حروم کردن اینا ! " الهی بمیرم که مامان هنوز با ترس و اضطراب نگام می کرد! لبخند زدم ، بوسیدمش و با تکون دادن سر بهش فهموندم که جای نگرانی نیست.

 ( فرهاد از بنگاه بدش می اومد و اصلا این مسئله رو که بابا قبلا چند بار بهش پیشنهاد داده بود نشنیده گرفته بود.البته منم از بنگاهی بودن خوشم نمی اومد ولی ما سرمایه که نداشتیم ، مغازه هم مال بابا بود . در ضمن خوشم میاد و نمیاد مال وقتیه که آدم دهنش مثل ما بسته نباشه ! فرهاد هم که قدرتی خدا هیچ تخصصی نداشت !)

حال فرهاد حسابی گرفته شده بود هم از لحن امری بابا که تا اون موقع سابقه نداشت و هم از کار بنگاه که دیگه مجبور می شد راش بندازه ! بعد از رفتن بابا و مامان  مثل یه جسد روی تخت ولو شدم . چشمام رو که بستم آرزو کردم دیگه از جام بلند نشم ! البته بازم چهره ی مظلوم شیرین ، تن لرزان مامان و نگاه نگران بابا اومد جلوی روم ! نه ، من محکوم به ادامه بودم در حالی که دیگه خیال خام عشق و علاقه ی فرهاد به خودم رو هم از دست داده بودم ! الان که فکرشو می کنم می بینم تو همون دوره من رویای ساده و بی شیله پیله رو گم کردم! همون رویایی که برای به سر دویدنش  فقط یک اشاره کافی بود! اگه بخوام دقیق تر بگم ازهمون شبه که قلب من یخ زده ! البته اگه نمرده باشه!

پی نوشت: دوستان عزیزم این هفته امتحانات شیرینم تموم شده و تا کلاسای تابستونیشون شروع نشده ، این هفته رو می ریم یه هوایی عوض کنیم؛ وقتی برگشتم نظرات شما رو تایید می کنم.                                                                   کنم.ممنونم.                                                                                                                                                                          

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/03/28ساعت 11:26  توسط رویا.ت  | 

مطالب قدیمی‌تر
 
...

" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44">